خل ورز یا خل وضع بودن هم کمی بدنیست!

دلم می خواست پرجرات تر بودم. فقط کمی. نه زیاد .وکاری متفاوت می کردم مثلا سوار دوچرخه آرام می شدم  ومی رفتم توی کوچه. مثلا از روی پشت بام با چتری می پریدم. مثلا وسط حیاط یک سطل آب سرد می ریختم روی خودم.و یا مثلا فردا با رخت ولباسهای باران می رفتم مدرسه سرکلاس سوم می نشستم.  چه می دانم یک کاری می کردم  دیگر...

تصمیم ، از نوع کبری

از خدا که پنهون نیست ، از شما چه پنهون، می خوام یه مدت هیچی ننویسم. راستش یه ساله که هم وغمم شده داستان کوتاه نویسی .تو این مدت شیش هفت تا داستان کوتاه نوشتم که خودم فقط از سه تای اونا راضیم. رومانمو هم تموم کردم . دوستش دارم ولی اصلا ازش راضی نیستم. دوتا طرح فیلمنامه بلند هم  که از قبل داشتم  حالا کامل شدن ولی از اونام راضی نیستم. برای همین می خوام یه مدت بی خیال نوشتن بشم. فقط کتاب بخونم ، فیلم ببینم واگه شد سری به تئاتر بزنم. از کارای سفارشی هم که هی کمی تا قسمتی پول توجیبیمونو تامین می کرد خبری نیست.فعلا از زن بودن ونانخور بودنمون استفاده می کنیم تاببینیم که بعدا چی می شه.

نمی دونم شاید دست آرام خانومو گرفتم رفتم تویه مهد کودک .من مربی شدم واونم نونهال!

ماجرای عجیب سگی در شب

یک/

رمان "ماجرای عجیب سگی در شب"نوشته مارک هادون است که در طول خواندن داستانش امانم برید. دقیقا احساس می کردم یک جورهایی من هم اوتیسم دارم. البته من یک شناخت کوچکی از این بیماری داشتم. شاید برای همین هم چنین احساسی به من دست داد. نمونه بارز یک رومان خوب با موضوعی  خاص ، شخصیتی خاص وماجراهایی جذاب وتفکر برانگیز...

داستانی نه چندان پیچیده اما از آن نوع  که ذهن را به هم بریزد ، کلافه کند وبعد وقتی کتاب را می بندی به فکر فروبروی.قبلا یک داستان کوتاه از مارک هادون خوانده بودم که خیلی خوشم آمده بود برای همین اسمش را سرچ کردم وبعد دیدم چه دنیای پرمغزی دارد ؛نوشته هایش.کمی کتاب " پدر آن دیگری" را به یادم می آورد. واعجاز نوشتن را می دیدم در سطر سطر کلماتش .حالا ذهن ایجاز گرایم قد نمی دهد تا مفصل راجع به آن بنویسم. اما فقط این را بگویم که احساس خوبی دارشتم هنگام خواندنش .  وارد ماجرایی می شدم که تمام ذهن وقسمتی از احساسم با آن درگیر می شد و برای دقایقی که نه ساعتهایی فکرم را به خودش مشغول می کردو به نظرم این غایت یک داستان خوب است. تاکید کنم که از نظر من.

دو/

یکی دوتا مقاله خوانده ام در باره ادبیات زدگی ، کتاب زدگی وخسته شدن آدمهای خوره کتابهای خوب از خواندن. البته اینطور که من دیدم باید ذهن خسته شده باشد از خواندن چون دور ورمن هنوز آدمهای کتاب خوان زیادی هستند که از خواندن خسته نشده اند ویکی از آنها برادر خودم . اما خودم؛ قبل تر ها از آن جور آدمهایی بودم که مدام گله داشتم از این وآن وخلاصه هر جور سختی وبدبختیم را نتیجه کم کاری دیگران می دانستم از خانواده بگیر تا مسئول بخش وهم کلاسی ها واساتید ومسئولین. خوب خیلی از آنها ممکن است درست باشد اما حقیقت این است که تا بوده وهست ، زندگی اینطور بوده وکاریش نمی شود کرد. از جمله چیزهایی که من همیشه گله می کردم این بود که تا هفده سالگی نمی دانستیم چه کتابی بخوانیم بهتر است. وهیچکس هم نداشتیم که راه را به ما نشان دهد؛برای همین من هر کتاب جفنگی که به دستم می رسید می خواندم. بعد ها که به قول خودم این دوران جاهلیت تمام شد متوجه شدم که چرندیات راحت الحلقومی که نیاز به فکر کردن نداشت ، ذهن مرا تنبل بار آورده است .وبرای همین خواندن کتابهایی که به کمی تامل وتفکر نیاز داشت در توان من نبود ومدام هم به این وآن می گفتم که اگر من به انجمن سینمای جوان نمی رفتم واگر آقای بیگدلی را نداشتم ؛ من در همان دوران جاهلیت می ماندم وبه خواندن چرندیات ادامه می دادم.

اما تازگی با خواندن این مقالات فهمیده ام که درست است که در سنی که فروغ اولین مجموعه کتاب خود را منتشر کرد ، من تازه داشتم اورا می شناختم. اما  شایداین باعث شده که ذهنم خسته نشود و روز به روز به خواندن کتابهای سنگین تر وسخت تر علاقمند بشوم. تازگی ها دوست دارم مقاله زبان اصلی بخوانم از فلسفه هنر خوشم امده است وبیشتر از قبل به خواندن تئوری هایی که قبلا از آن بیزار بودم علاقمند بشوم. وبر خلاف خیلی ها عطشم برای خواندن بیشتر شود.

این شنبه ها...

این اول ماه ها مثل صبح های شنبه  برایم عزیز هستند. توی دوران مدرسه وبعدش سالهایی که کار می کردم وسالهایی که هم کار می کردم وهم دانشگاه می رفتم از شنبه ها بیزار بودم. برایم روزهایی پر از خستگی وتنش بود. به خصوص که بیشتر عمر کاریم در بیمارستان را در بخش های جراحی گذراندم وروزهای شنبه برای بخشهای جراحی مصادف است با کار سنگین .مریض هایی که با حال خوب می روند اتاق عمل وبا شکم های پاره پاره از اتاق عمل برمی گردند. البته چون من بخش جراحی ویژه کار می کردم  ،با اعضای پاره پاره دیگر هم سر وکار داشتم مثل سر ( بیماران تومور مغزی ) مثل گردن و کمر ( دیسک های گردن وکمر) مثل دست ( کارپاتانل ) و...

بگذریم .

بعد ها سروکله شنبه هایی در زندگی من پیدا شدند که زندگیم را متحول نکردند اما برای من امید دهنده بودند. زندگی شخصی وکاری  من بعد از رها کردن کارم در بیمارستان میرزا کوچک خان تهران خلاصه شد به اینکه هر شنبه صبح هفته نامه بازار کار بخرم و به امید اینکه کاری پیدا کنم آن را ورق بزنم. هرچند که هیچوقت کاری در آن صفحات پیدا نکردم اما یک جور هایی به آن امید داشتم واین امیدواری با من ماند. بعد از آن زندگیم خیلی تغییر کرد.سالهاست که من دیگر بازار کار نمی خرم وحزص کار کردن بیرون را نمی خورم ودلم به نوشتن های سفارشی یا دلی گاه وبیگاهم خوش است اما این امید به صبح شنبه برایم مانده است. غیر از ان به شنبه های دوست داشتنی ام اول هر ماه هم اضافه شده .اول ماهی که من منتظرم تا همسرم همشهری داستان به دست از راه برسد ومن با خواندن مطالب دوست داشتنی اش توی دلم جشن بگیرم.

کاج خوش خیال

آدم تا یک سنی دلش می خواهد کسی از نقایص اخلاقیش سردر نیاورد . یا اینکه اصلا آنقدر در انکار است که نمی داند ونمی خواهد هم بداندکه چنین خصیصه های بد یا خوبی دارد. بعد می رسد به یک سنی یا به یک شناختی که دیگر برایش مهم نیست  وگاه گمنامی خودش را هم می شکند .آشکارا می گوید من چنین خصوصیت بدی را دارم.

من اخیرا اینطوری شده ام .برایم مهم نیست بقیه چه قضاوتی دارند. برایم مهم این است که حالا دیگر می دانم من چنین ادمی هستم. خیلی وقتها بی مهابا از رفتارهایم می گویم. از اشتباه هایم. و صدای اطرافیانم را هم با این کار درمی اورم.

بگذریم.

امروز داستانی را برای برنامه رادیویی دوستم خلاصه می کردم. داستانی از هانس کریستین اندرسن به اسم کاج خوش خیال. حوصله ندارم داستانش را بنویسم. فقط همین را می گویم که با اینکه قبلا هم این اثر را خوانده بودم؛ امروز با خواندن دوباره اش خیلی به فکر فرو رفته ام شاید من هم یکی از آنهائی هستم که مثل کاج خوش خیال با خوش خیالی به آینده  چشم می دوزند ومنتظر اتفاقهای به زعم خودشان ،  خوب می نشینند. از صبح خودم را در هیبت کاج خوش خیال می بینم. خدا کند که مثل او در آتش شعله های خوش خیالیم نسوزم...

مردم خوب میهنم!

باور کرده بودم که هیچکس مرا دوست ندارد.وقتی کسی از من تعریفی می کرد یا به من ابراز محبتی ، تعجب می کردم. می دانستم که پدر ومادر وخواهر هایم دوستم دارند اما باور نداشتم. این فکر با من بزرگ شد ومن هی سعی می کردم این دوست نداشتنها را با به کمال رساندن خودم جبران کنم اما نمی شد.  تردید توی جانم رخنه کرده بودم. دوستم دارند چون خوب قرآن می خوانم. دوستم دارند چون انشایم را خوب می نویسم. دوستم دارند چون به کسی آزار نمی رسانم... رسیدم به جایی که این دوست داشتن شرطی حالم را از خودم واز آدمهای دور ورم به هم می زد. حالا من بودم که آدمها را دوست نداشتم. یادم می آید اولین هفته های کار اموزی بهیاری در بیمارستان منتظری نجف آباد برایم به سختی می گذشت از مریضهایم بدم می آمد از بوی ملافه ها حالم به هم می خورد .از همراه هامتنفربودم. از این لباس کرمی بدرنگ که تنمان بود، عقم می گرفت. شاید آن افکار وآن رفتار جزئی از بلوغم بود چه می دانم .گذشت ومن سال سوم دبیرستان بهیاری یکدفعه دیوانه شدم .داشتم برای کنکور پرستاری می خواندم یک دفعه چپ گرد وحشتناکی کردم به سمت هنر . آن موقع فکر می کردم می توانم بازیگر خوبی شوم چون صدای خوبی دارم.

این آغاز عشقم به آدمها هم بود . انگار خودم را که پیدا کردم . دیگران هم برایم دوست داشتنی شدند. هنوز هم برایم دوست داشتنی اند واز آنجا که من هم جزئی از ملت افراط وتفریط ایرانم ؛ گاهی از آن ور بوم می افتم. و آنقدر نسبت به دیگران مهربان می شوم که احساس می کنم دارم به غرورم خسارت می زنم. خلاصه که گاهی عشقم به آدمها چنان فوران می کند که انرژی اش تا چند روز بامن می ماند. بعد از این انتخابات که باز هم با بزرگواری تمام خیلی ها رفتند رای دادند وبعد از این پیروزی در کورس ورود به جام جهانی  وشادی صادقانه بعد از آن ، احساس کردم چقدر مردم  کشورم را دوست دارم .اهل هر جا که باشند وهر جا که زندگی کنند .

دوست داشتم بنویسم ، دوستتان دارم ، مردم خوب میهنم.

حیرانی

حیرانی عجیبی دارم .گم شده ام در لامکان .از صبح با امید از جا بلند می شوم. آخر شب خسته ونا امید به خواب می روم. چه بر سرمن امده است !این روزها که بغض های فروخورده ام حتی مجال گریه نمی یابند. خسته ام ودوست دارم بار سفر ببندم. راهی شوم از این دنیا . این احساسی قدیمی است وآشنا با من. اما دونقطه اتصالم به این دنیا حتی مجال فکر به نبودن را از من می گیرد. دو دختری که حالا حالا ها به من نیاز خواهند داشت . من در دام زندگی افتاده ام . این را با تمام وجودم اقرار می کنم. چیزی که از کودکی از آن هراس داشتم.

زمان مرگ عمویم( اسفند ۷۹) هر چقدر فکر می کردم می دیدم هیچ تعلقی به این دنیا ندارم وهی به خدا غر می زدم  که چرا مرا به جای او نبردی. من فقط خودم بودم وکفشهایم وساک سیاهی که لباسهایم را از تهران به نجف آباد وبرعکس حمل می کرد. اما امروز...

چقدر فاصله گرفته ام من از گذشته ام!

ماه رمضان امسال

من می دوم وزندگی جلوتراز من دویده است. پیدا کردن اندکی وقت برای خودم بسیار سخت است . این روزها به خاطر علاقه عجیبم به روزه ، بسیار خواب الود شده ام وتا آرام نا آرامم می خوابد ، من هم خدا خواسته می خوابم. امشب بعد از سحر نخوابیدم تا شاید سری به سایتها بزنم ومطلبی را که می خواهم دربیاورم اما ناخواسته سراز وبلاگم در آوردم.

مثل وقتهایی که می روم نجف آباد ، بعد توی خانه بابا تنها می شوم وبیکار آنوقت هوس قلم می کنم وتوی کشوی کوچک مامان دنبال خودکاری می گردم .امشب هم دویدم تا وبلاگم وخودکارم آنقدر آماده بود که بی آنکه به هر کلمه ای فکر کنم شروع کردم به نوشتن. وتازه فهمیدم چقدر دلم برای وبلاگ نازنیم تنگ شده بود.

گاه از انچه که برایم پیش می اید ، دلگیر می شوم وبگی نگی از قضایم گله می کنم اما وقتی از آن می گذرم می بینم چه فایده ها که برایم نداشته است. مثل عمل جراحی که یک ماه پیش انجام دادم. اولش هراس داشتم از اینهمه دور از خانه ام ماندن . چون وقتی زیادی از خانه ام دور می شوم حال بدی پیدا می کنم. اما هراسم بی جهت بود چرا که بعد از مدتها ، اندکی بیشتر از با پدرومادرم بودن لذت بردم. بعد اینکه عملم به خوبی انجام شد با هزینه بسیار کم. باران هم بی نصیب نماند ویک ماهی حال بودنش در نجف آباد را برد. آرام کوچولو هم به سلامتی راه افتاد .بابا جعفر آرام وباران هم نفسی در نبود ما کشید . چون باید درس می خواند وبا وجود آرام کوچولو اصلا درس خواندن معنی نمی دهد.

از همه مهمتر من هم در هفته اول بعد از عملم در حالی که به زور سعی می کردم ،  استراحت کنم ، پنج شش داستان کوتاه نوشتم که اگر کار خانه بگذارد ، قصد باز نویسیشان را دارم.

اما نقطه عطفش این دوباره علاقه مند شدنم به روزه گرفتن بود .نمی دانم چرا؟ چون چند سالی بود که دیگر مثل قبل بارغبت روزه نمی گرفتم ، می دانم که علتش هرچه بود وهر چه هست باید در ایمانم جستجو کنم که با شرایط فعلی زمانمان انتظار دیگری جز ضعیف شدنش راندارم. اما امسال باعشق بیشتری روزه گرفتم ، با اینکه تازه جراحی کرده بودم وهمه توصیه می کردند که روزه نگیرم .

حالا این سحرها که از خواب یدار می شوم ، عشق می کنم که در سکوت خانه سحری می خورم ، آشپزخانه را تمیز می کنم، تفکری می کنم ، چیزی می خوانم وشاید مثل امشب سری به کامپیوترم می زنم وبعد با ارام وباران کورس خواب می گذاریم.

خوب که فکر می کنم می بینم که  ماه رمضان امسال علی رغم گرما وروزهای طولانیش حال خوبی به من داد ومن ازاو وخدایم ممنونم.

اقیانوس آرام

اقیانوس آرامم به لطف خدا برات هر کاری می کنم تا شصت پای کوچولوت دوباره به حالت طبیعی برگرده!عزیزم

خدای مهربان

دوباره این حس را تجربه کردم که اگر از سر راه خدا کنار برویُ بهترن ها را برایت جاری می کند.

 سه ماه زحمت شبانه روزی. برای اینکه آرام کوچولو از شیر مادر محروم نشود مثل باران.

سه ماه جنگیدن با خودم وخدای خودم. کم گذاشتن برای باران وهمسرم . سه ماه تحت فشارهای جسمی شدید واسترس سیر بودن یا گرسنه بودن ارام .

سه ماه در انکار این موضوع که عزیز من ! ویژگی جسمی تو این است که نمی توانی شیر کافی برای فرزندت داشته باشی  وتو تنها مادری نیستی که این ویژگی را دارد اگر نه اصلا شیر خشکی ساخته نمی شد ودر اخر انچه که دوست نداشتم اتفاق بیفتد افتاد و آرام خانوم هم بالاخره مثل خواهرش شیر خشک را انتخاب کرد ومن که طبق میلم انچه که می خواستم نشده بود سه چهار روزی افسرده وناراحت  فقط نفرین می کردم به این ژن مسخره به قول خودم. وگله گذاری به درگاه خداوند که چرا مرا چنین خلق کرده ای .

غافل بودم از اینکه خداوند برایم بهترینها را در نظر گرفته است . چون ارام  من ارام تر شده است و خودم ازادتر .فرصت دارم که به باران برسم .بنویسم ودوباره نظمی به خانه ام بدهم هرچند که از این قضیه همچنان گاهی دلم می گیرد و امروز صبح به این فکر کردم که همیشه هم اتفاق افتادن بعضی چیزهایی که از ان می هراسیم بدنیست . شکر گذار خداوند مهربانم هستم!

 

زمان در گذراست...

آرام کوچولوی من لالا کرده واجازه داده تا بالاخره مامانش پشت میزبشینه . آرام من که خیلی خونمون رو نا ارو م کرده الان چهل وچهار روزشه .

این روزها ولی درگیر مشکل مدرسه رفتن بارانم . دوتا بچه داشتن خیلی سخته . یه روز یه قصه ای خوندم از ایتالو کالوینو  که حالا واقعا برام جالب شده . قصشم این بودکه چند تا پدرو مادر توی کوپه قطار بودن تا برن سمت جبهه های جنگ بچه هاشون رو ببینن. یکی از اونا خیلی بی قرار بود وبغض الود به بقیه می گفت، من فقط همین یک بچه رو دارم اگه کشته بشه دیگه واسه من  زندگی تمومه . بازم شماها چند تا بچه دارین واگه اتفاقی برای یکیشون بیفته بازم بچه دارین که براتون انگیزه زندگی بشه . اونوقت یکی از پدرا گفت اتفاقا اگه بچه تو خدای نکرده کشته بشه تو تمام عمرت برای همین بچه زاری می کنی. ولی اگه ما بکی از بچه هامون اتفاقی براش بیفته ، اونوقت هم سوگ این یکی روداریم وهم نگرانی برای بقیه...

حالا من به غیراز اینکه قضیه کم وزنی ارام کوچولوی تپل که حالا هی داره از تپل بودنش فاصله می گیره ناراحتم کرده هم دختر کلاس اولیم باران .

این چند روزه همش گریم میگیره . اخه اونو توی مدرسه نسبتا دور از خونمون گذاشتم ، فقط به خاطر کیفیت اموزشیش وهنوز هم براش سرویس پیدا نکردم .برای همین خیلی نگرانشم . به همه اینها دست تنها بودن خودمو ضعف جسمانیمو اضافه کنین می فهمین چقدر روزای سختی دارم.

فقط این چند روز خاطره کلاس اولی بودن خودم گاهی التیامم می داد . روز اول همه باغچه رو بادوستام کندیم وهویج از زیر خاک در می اوردیم . نمی دونم کی تو باغچه مدرسه هویج کاشته بود . فکر هویج و بازی با دوستام ارومم می کنه و هی به خودم می گم ایشالا باران هم داره بهش خوش می گذره ...

راستی چقدر زمان زود گذشت . چه زود بزرگ شدم و حالا باید به غیر از اینکه در گیر مسائل خودم باشم به دوتا دختر نازم هم فکر کنم. به قول خواهرم ،  چه مشجل !

عزیزم!

زیر پوستم می دود انگار!

خون را نمی گویم، شادی را نمی گویم ،

شرم وخجالت وخنده را نمی گویم...

دست و پاهای کوچکت را می گویم!

شنبه ها!

شنبه ها برخلاف گذشته که یک روز پراسترس برایم بودند، حالا خیلی ناب ودوست داشتنی اند.دوست دارم این شنبه به خودم بگویم : عزیزم شنبه ات مبارک!

همینطوری...


ویک شعر :

مشکلات :


قطار در حرکت است.

ولکوموتیوران به پیش می راند.

تونل های وحشت در پیش اند.

فریاد می کشی،

اهای لکوموتیو ران ، لکوموتیو ران بایست!

می خواهم پیاده شوم.

لکوموتیوران اما همچنان به پیش می راند.

ازتونل ها با وحشت عبور می کنی .

گردسپیدی روی موهایت می نشیند.

در ایستگاه مقصد از قطار پیاده می شویی

نفسی تازه می کنی.

اماقطار بعدی جلوی پایت ایستاده است...

غم این دیار ویران!

شاید به ظاهر همیشه بی خیالم نیاید ، اما من توی دنیای خودم آرزوی داشتن خیلی چیزهارا داشته ام. چیزهای بزرگی که هنوز هم گاهی توی سرم می اید ومی رود وبا وجود اینکه برایم خیلی مهم هستند ردشان می کنم که بروند وبازهم به روزمرگی ها چنگ می زنم .آرزوهایی که بعضی از انها آنقدر غیر قابل ممکن هستند که به نظر خنده دار می رسند.

مثلا تا بعد از سن بلوغم هنوز امیدوار بودم یک روز که از خواب بیدار می شوم دیگر دختر نباشم که پسر باشم.

خنده دار است ؟ نه ؟

برخلاف دخترم که با این سن کمش یک فمینیست به تمام معناست.

یا بعد ها آرزو یم شد دستیار کیارستمی بودن ، دستیار پوراحمد بودن .فیلمساز بزرگی شدن. جایزه بهترین فیلمنامه جشنواره فجر وکن وبرلین واسکار را گرفتن.

واین آرزو ها ادامه داشته وادامه دارد.

 اما هر گز آرزوی رفتن از وطن را نداشته ام .ولی این روزها احساس می کنم که باید خودم را قانع کنم واین آرزو را به زور توی مخم بچپانم ، شاید که این غم وطن ، غم دین گلویم را اینقدر نفشارد!

چی دروغ نیست ؟!!

یادمه  خوابگاه که بودیم معصی یه نوار ترکی داشت که من  ازیکیش خیلی خوشم میومد.معنیشو نمی فهمیدم فقط مدام تکرار می کرد ُ یالاندو یالاندو ( با عذرخواهی از ترک زبانها ی عزیز اگه اشتباه نوشتم ) که بچه ها گفتن ُ این یعنی دروغه دروغه.

این روزها من توی خونمون راه می رم وهی می گم یالاندو یالاندو ( بازم عذرخواهی ...) یا می گم دروغه دروغه. باران هی می گه یعنی چه مامان .می گم یعنی دروغه .می گه چی دروغه مامان ؟ ومن دوست دارم بهش بگم ُ جان دل ! چی دروغ نیست ؟!!

روزگار غریبی است نازنین!

 

دیشب رفته بودیم تمرین رانندگی ( دوسال بعد از گرفتن گواهینامه قرار است آقامون همون بابای بچه ها مجوز رانندگی بدهد) و از بغل فرهنگسرایی گذشتیم که به من برای اولین بار در عمرم به حجابم گیردادند. فکر کنید من بیچاره که شالم تا روی پیشانیم بود وته آرایش بسیار مختصری داشتم که اصلا به نظر نمی آمد وفقط رنگ وروی همیشه پریده مرا می پوشاند.

دیشب من با دیدن آن فرهنگسرا حالم بد شد واز خود باز هم پرسیدم،  به کجای این شب تیره بیاویزم.

دقیقا یادم هست که آن روز در ظل گرما انگشتان نرم باران در دست ، راه رفته را بیهوده برگشتیم. رفته بودم مثلا کتابخانه که چون مقنعه نداشتم توی کتابخانه درپیت فرهنگسرای شهریار راهم ندادند.

باورم نمی شد که به من به خاطر حجابم گیرداده باشند به خاطر نداشتن مقنعه درحالی که همانجا چند تایی دختر دبیرستانی مقنعه هایشان وسط سر با دومن ونیم آرایش توی کتابخانه وول می خوردند.

باران هم مدام از من می پرسید، مامان چرا به ما کتاب ندادن ومن بهت زده هیچ جوابی نه برای باران داشتم نه برای خودم .

من اگر چه از همان نوجوانی اعتقاد داشتم که حجاب باید درونی باشد اما تا قبل از تولد باران چادر می پوشیدم وحالا هم تا جایی که بتوانم واز دیدگاه خودم برای خودم استاندارد باشد در لفافه حجاب می پیچم. اما از آن روز حس بدی نسبت به این حجابی که برای خیلی ها تحمیلی است پیدا کردم. وقتی احساس می کنم کسی به اجبار مانتو روسری پوشیده ، عصبی می شوم وبه غرولند هایشان به حجاب حق می دهم .به قول دوست عزیزم اجبار همیشه انزجار می آورد.

از بغل فرهنگسرا به سرعت گذشتم ودقیقا با این لحن گفتم من می خواهم به سرعت بروم خانه. ( جایی که ازاین حجاب اجباری خبری نباشد )

جلوی در دنده را خلاص کردم از پله ها بالا آمدم ، وارد خانه شدم وبه این حجاب مسخره پوزخند زدم.

روزگار غریبی است.

برای سرزمینم ـ با اندکی دستپاچگی!

تو را دوست دارم ای ایران من!

تن زخمیت را، نفت وگاز به یغمارفته اترا، جنگلهای نیم سوخته ات را،هوای به شدت آلوده ات را ، کوههای معدن زده ات را،  باغهای ویران شده ات را ؛ دوست می دارم.

تورا دوست دارم ای ایران من!

دین وزبان فراموش شده ات را، آثار تاریخی باز نمانده ات را، مجسمه های دزدیده شده ات را، فیلمهای بدون پروانه نمایشت را ، نمایشهای اجرا نشده ات را ، حرکات موزون ممنوع شده ات را، روزنامه های بسته شده ات را ، کتابهای چاپ نشده ات را؛ دوست می دارم!

تورا دوست دارم ای ایران من!

مغزهای فراریت را، قلب های داغ دیده ات را، قبرستانهای آباد شده ات را، نداهای ندیده شده ات را، سیاسیان دربندت را ، زندانی های پر شده ات را ؛ دوست می دارم!

تورا دوست دارم ای ایران من!

معتادهای روزافزونت را ، عمله های سرچهارراه نشسته ات را، کاسب های محتکرت را، مفسدان اقتصادی خودخواهت را ، کودکان بی آینده ات را ، زنان به غایت افسرده ات را دوست می دارم!

تورا دوست دارم ای ایران من !

تورا دوست دارم!

تورا دوست می دارم...

آرومم. خیلی .اینقدر که گاهی با خودم می گم نکنه این آرامش قبل از طوفانه ولی بعد می گم بی خیال .فقط زمان حالو باش . اینقدر آرومم واینقدر زدم در بی خیالی که گاهی از خودم می ترسم.ولی واقعیتش اینه که یه عمر زندگی رو به خودم سخت گرفتم . یه عمر همش دنبال یه چیزایی بودم که اسمشو واسه خودم میذاشتم آرمان ولی حالا خیلی آرومم. چون فقط دارم تلاش می کنم. دیگه حرص نمی خورم. آرمان دیگه واسم معنا نداره. شایدم این حالتم به خاطر سنمه که دارم بالاخره باورش می کنم.

رفته بودیم تبریز. سری به خانه مشروطه زدیم و وقتی یه عکس دیدم که ثقه الاسلام رو روسها به دار زدن. حالم بد شد ، دهنم طعم بد گس گرفت. اصولا وقتی حانم خیلی بد می شه اینجوری می شم. توی راه به حرف دوستم فکر می کنم هر وقت یکی یه حرف سیاسی می زنه می گه بچه ها توروخدا. سیاست مال سیاستمداراست . ومن توی جاده که می اومدیم به این فکر کردم که این حرفش خیلی درسته .نباید دیگه جنگید به خاطر سیاست. چه فایده ای داره کشته شدن به خاطر چیزی که می گن کثیفه وواقعا کثیفه وقتی که سالار ملی رو راهزنا بکشن ، سردار ملی چند سال تو خونه زمینگیر بشه وثقهالاسلام رو روسها ردار بزنن...

 بی خیال . بذار سوت بزنم وبی خیالی طی کنم ! باید چی کار کنم الان ؟

آهان!جارو برقی بکشم ، نمازمو بخونم بعد می تونم مثل یه زن خوب  آماده بشم تا همسرم بیاد . بی خیال این همه درد . سیاست پدر مادر نداره!

غم این خفته چند ، خواب درچشم ترم می شکند.

بچه های امروز

خارجی ـ روزـ پشت چراغ قرمز ( ماشین شماره 1)

چندین وچند ماشین در ترافیک پشت چراق قرمز نشسته اند. راننده یکی از ماشین ها که بغل دستش مردی میانسال هم سن خودش نشسته است برای بچه ای در ماشین بغلی شکلک در می آورد .بچه بی تفاوت به او هربار به پدرش چیزی می گوید.

داخل ماشینی که کودک در آن نشسته است ( ماشین شماره 2) ـ  ادامه

کودک به راننده ماشین بغلی که برایش شکلک در می آورد نگاه می کند ، ورو به پدرش می کند

کودک : بابا زود باش خیلی دسشویی دارم.

پدر : می ریم بابا بذار این چراق قرمز سبز بشه .

ماشین یک ـ ادامه

مرد مجددا برای کودک ماشین بغلی شکلک در می آورد .پسر دوباره بی تفاوت به پدرش چیزی می گوید.

ماشین 2 ـ ادامه

کودک : ( بغض آلود ) بابا الان جیشم می ریزه ها . زود باش.

پدر :  ( عصبی) چی کار کنم بابا داریم می ریم دیگه ، یه کم تحمل کن !

ماشین 1 ( ادامه )

راننده دوباره برای کودک شکلک در می آورد . پسر بچه بی  تفاوت باز هم پدرش را نگاه می کند

راننده : نگاه کن تورو خدا بچه بودیم ، آرزومون بود یه بزرگتر یه کم بهمون توجه کنه ، اونوقت تا حالا دارم براش شکلک در میارم ، اقلا نمی کنه یه ذره بخنده ، آدم دلش خوش باشه . چقدر غرور داره ،

مرد بغل دستی : بعله دیگه متاسفانه بچه های امروز اینجورین .

چراغ سبز می شود همه ماشینها گاز می دهند ومی روند.