ماجرای عجیب سگی در شب
رمان "ماجرای عجیب سگی در شب"نوشته مارک هادون است که در طول خواندن داستانش امانم برید. دقیقا احساس می کردم یک جورهایی من هم اوتیسم دارم. البته من یک شناخت کوچکی از این بیماری داشتم. شاید برای همین هم چنین احساسی به من دست داد. نمونه بارز یک رومان خوب با موضوعی خاص ، شخصیتی خاص وماجراهایی جذاب وتفکر برانگیز...
داستانی نه چندان پیچیده اما از آن نوع که ذهن را به هم بریزد ، کلافه کند وبعد وقتی کتاب را می بندی به فکر فروبروی.قبلا یک داستان کوتاه از مارک هادون خوانده بودم که خیلی خوشم آمده بود برای همین اسمش را سرچ کردم وبعد دیدم چه دنیای پرمغزی دارد ؛نوشته هایش.کمی کتاب " پدر آن دیگری" را به یادم می آورد. واعجاز نوشتن را می دیدم در سطر سطر کلماتش .حالا ذهن ایجاز گرایم قد نمی دهد تا مفصل راجع به آن بنویسم. اما فقط این را بگویم که احساس خوبی دارشتم هنگام خواندنش . وارد ماجرایی می شدم که تمام ذهن وقسمتی از احساسم با آن درگیر می شد و برای دقایقی که نه ساعتهایی فکرم را به خودش مشغول می کردو به نظرم این غایت یک داستان خوب است. تاکید کنم که از نظر من.
دو/
یکی دوتا مقاله خوانده ام در باره ادبیات زدگی ، کتاب زدگی وخسته شدن آدمهای خوره کتابهای خوب از خواندن. البته اینطور که من دیدم باید ذهن خسته شده باشد از خواندن چون دور ورمن هنوز آدمهای کتاب خوان زیادی هستند که از خواندن خسته نشده اند ویکی از آنها برادر خودم . اما خودم؛ قبل تر ها از آن جور آدمهایی بودم که مدام گله داشتم از این وآن وخلاصه هر جور سختی وبدبختیم را نتیجه کم کاری دیگران می دانستم از خانواده بگیر تا مسئول بخش وهم کلاسی ها واساتید ومسئولین. خوب خیلی از آنها ممکن است درست باشد اما حقیقت این است که تا بوده وهست ، زندگی اینطور بوده وکاریش نمی شود کرد. از جمله چیزهایی که من همیشه گله می کردم این بود که تا هفده سالگی نمی دانستیم چه کتابی بخوانیم بهتر است. وهیچکس هم نداشتیم که راه را به ما نشان دهد؛برای همین من هر کتاب جفنگی که به دستم می رسید می خواندم. بعد ها که به قول خودم این دوران جاهلیت تمام شد متوجه شدم که چرندیات راحت الحلقومی که نیاز به فکر کردن نداشت ، ذهن مرا تنبل بار آورده است .وبرای همین خواندن کتابهایی که به کمی تامل وتفکر نیاز داشت در توان من نبود ومدام هم به این وآن می گفتم که اگر من به انجمن سینمای جوان نمی رفتم واگر آقای بیگدلی را نداشتم ؛ من در همان دوران جاهلیت می ماندم وبه خواندن چرندیات ادامه می دادم.
اما تازگی با خواندن این مقالات فهمیده ام که درست است که در سنی که فروغ اولین مجموعه کتاب خود را منتشر کرد ، من تازه داشتم اورا می شناختم. اما شایداین باعث شده که ذهنم خسته نشود و روز به روز به خواندن کتابهای سنگین تر وسخت تر علاقمند بشوم. تازگی ها دوست دارم مقاله زبان اصلی بخوانم از فلسفه هنر خوشم امده است وبیشتر از قبل به خواندن تئوری هایی که قبلا از آن بیزار بودم علاقمند بشوم. وبر خلاف خیلی ها عطشم برای خواندن بیشتر شود.