حیرانی عجیبی دارم .گم شده ام در لامکان .از صبح با امید از جا بلند می شوم. آخر شب خسته ونا امید به خواب می روم. چه بر سرمن امده است !این روزها که بغض های فروخورده ام حتی مجال گریه نمی یابند. خسته ام ودوست دارم بار سفر ببندم. راهی شوم از این دنیا . این احساسی قدیمی است وآشنا با من. اما دونقطه اتصالم به این دنیا حتی مجال فکر به نبودن را از من می گیرد. دو دختری که حالا حالا ها به من نیاز خواهند داشت . من در دام زندگی افتاده ام . این را با تمام وجودم اقرار می کنم. چیزی که از کودکی از آن هراس داشتم.

زمان مرگ عمویم( اسفند ۷۹) هر چقدر فکر می کردم می دیدم هیچ تعلقی به این دنیا ندارم وهی به خدا غر می زدم  که چرا مرا به جای او نبردی. من فقط خودم بودم وکفشهایم وساک سیاهی که لباسهایم را از تهران به نجف آباد وبرعکس حمل می کرد. اما امروز...

چقدر فاصله گرفته ام من از گذشته ام!