مردم خوب میهنم!
باور کرده بودم که هیچکس مرا دوست ندارد.وقتی کسی از من تعریفی می کرد یا به من ابراز محبتی ، تعجب می کردم. می دانستم که پدر ومادر وخواهر هایم دوستم دارند اما باور نداشتم. این فکر با من بزرگ شد ومن هی سعی می کردم این دوست نداشتنها را با به کمال رساندن خودم جبران کنم اما نمی شد. تردید توی جانم رخنه کرده بودم. دوستم دارند چون خوب قرآن می خوانم. دوستم دارند چون انشایم را خوب می نویسم. دوستم دارند چون به کسی آزار نمی رسانم... رسیدم به جایی که این دوست داشتن شرطی حالم را از خودم واز آدمهای دور ورم به هم می زد. حالا من بودم که آدمها را دوست نداشتم. یادم می آید اولین هفته های کار اموزی بهیاری در بیمارستان منتظری نجف آباد برایم به سختی می گذشت از مریضهایم بدم می آمد از بوی ملافه ها حالم به هم می خورد .از همراه هامتنفربودم. از این لباس کرمی بدرنگ که تنمان بود، عقم می گرفت. شاید آن افکار وآن رفتار جزئی از بلوغم بود چه می دانم .گذشت ومن سال سوم دبیرستان بهیاری یکدفعه دیوانه شدم .داشتم برای کنکور پرستاری می خواندم یک دفعه چپ گرد وحشتناکی کردم به سمت هنر . آن موقع فکر می کردم می توانم بازیگر خوبی شوم چون صدای خوبی دارم.
این آغاز عشقم به آدمها هم بود . انگار خودم را که پیدا کردم . دیگران هم برایم دوست داشتنی شدند. هنوز هم برایم دوست داشتنی اند واز آنجا که من هم جزئی از ملت افراط وتفریط ایرانم ؛ گاهی از آن ور بوم می افتم. و آنقدر نسبت به دیگران مهربان می شوم که احساس می کنم دارم به غرورم خسارت می زنم. خلاصه که گاهی عشقم به آدمها چنان فوران می کند که انرژی اش تا چند روز بامن می ماند. بعد از این انتخابات که باز هم با بزرگواری تمام خیلی ها رفتند رای دادند وبعد از این پیروزی در کورس ورود به جام جهانی وشادی صادقانه بعد از آن ، احساس کردم چقدر مردم کشورم را دوست دارم .اهل هر جا که باشند وهر جا که زندگی کنند .
دوست داشتم بنویسم ، دوستتان دارم ، مردم خوب میهنم.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر ۱۳۹۲ ساعت 18:6 توسط نفیسه نصیران
|