عزیزم!

زیر پوستم می دود انگار!

خون را نمی گویم، شادی را نمی گویم ،

شرم وخجالت وخنده را نمی گویم...

دست و پاهای کوچکت را می گویم!

شنبه ها!

شنبه ها برخلاف گذشته که یک روز پراسترس برایم بودند، حالا خیلی ناب ودوست داشتنی اند.دوست دارم این شنبه به خودم بگویم : عزیزم شنبه ات مبارک!

همینطوری...


ویک شعر :

مشکلات :


قطار در حرکت است.

ولکوموتیوران به پیش می راند.

تونل های وحشت در پیش اند.

فریاد می کشی،

اهای لکوموتیو ران ، لکوموتیو ران بایست!

می خواهم پیاده شوم.

لکوموتیوران اما همچنان به پیش می راند.

ازتونل ها با وحشت عبور می کنی .

گردسپیدی روی موهایت می نشیند.

در ایستگاه مقصد از قطار پیاده می شویی

نفسی تازه می کنی.

اماقطار بعدی جلوی پایت ایستاده است...