زمان در گذراست...
این روزها ولی درگیر مشکل مدرسه رفتن بارانم . دوتا بچه داشتن خیلی سخته . یه روز یه قصه ای خوندم از ایتالو کالوینو که حالا واقعا برام جالب شده . قصشم این بودکه چند تا پدرو مادر توی کوپه قطار بودن تا برن سمت جبهه های جنگ بچه هاشون رو ببینن. یکی از اونا خیلی بی قرار بود وبغض الود به بقیه می گفت، من فقط همین یک بچه رو دارم اگه کشته بشه دیگه واسه من زندگی تمومه . بازم شماها چند تا بچه دارین واگه اتفاقی برای یکیشون بیفته بازم بچه دارین که براتون انگیزه زندگی بشه . اونوقت یکی از پدرا گفت اتفاقا اگه بچه تو خدای نکرده کشته بشه تو تمام عمرت برای همین بچه زاری می کنی. ولی اگه ما بکی از بچه هامون اتفاقی براش بیفته ، اونوقت هم سوگ این یکی روداریم وهم نگرانی برای بقیه...
حالا من به غیراز اینکه قضیه کم وزنی ارام کوچولوی تپل که حالا هی داره از تپل بودنش فاصله می گیره ناراحتم کرده هم دختر کلاس اولیم باران .
این چند روزه همش گریم میگیره . اخه اونو توی مدرسه نسبتا دور از خونمون گذاشتم ، فقط به خاطر کیفیت اموزشیش وهنوز هم براش سرویس پیدا نکردم .برای همین خیلی نگرانشم . به همه اینها دست تنها بودن خودمو ضعف جسمانیمو اضافه کنین می فهمین چقدر روزای سختی دارم.
فقط این چند روز خاطره کلاس اولی بودن خودم گاهی التیامم می داد . روز اول همه باغچه رو بادوستام کندیم وهویج از زیر خاک در می اوردیم . نمی دونم کی تو باغچه مدرسه هویج کاشته بود . فکر هویج و بازی با دوستام ارومم می کنه و هی به خودم می گم ایشالا باران هم داره بهش خوش می گذره ...
راستی چقدر زمان زود گذشت . چه زود بزرگ شدم و حالا باید به غیر از اینکه در گیر مسائل خودم باشم به دوتا دختر نازم هم فکر کنم. به قول خواهرم ، چه مشجل !