حسنی وگل خندان
(این قصه برای برنامه دوستم اکرم است . اما اگر هم کسی آن را خواند ایرادی ندارد )
این قصه را از ته قلبم به دخترم باران تقدیم می کنم که این روزها نگران شاد نبودنش هستم!
حسنی وگل خندان!
یکی بود یکی نبود توی یک ده کوچیک وقشنگ یه پیرزن مهربونی بود که همه اونوبی بی صداش می کردن. بی بی یه نوه ای داشت به اسم حسنی که باهم توی یک خونه نقلی زندگی می کردن.
حسنی عزیز دردونه بی بی بود. مونس وهمدمش بود. تنها یادگار دخترش بود. ولی یه عیب بزرگ داشت . اونم این بود که تا حرفی بهش می زدن زود قهر می کرد گوشه ای می نشست واخمهاشو تو هم می کرد. نه حرفی می زد، نه چیزی می خورد، نه کاری می کرد، اصلا با همه لج می کردو بداخلاق می شد.
یه روز حسنی آش دلش می خواست. اماب یبی کارداشت ونمی تونست براش آش درست کنه. ولی حسنی باز هم اصرار می کرد.این بود که بی بی به حسنی گفت: حسنی تو چرا یه دفعه یه چیزی هوس می کنی وفورا هم می خوای ؟من امروز کاردارم ننه نمی تونم برات آش درست کنم بذاریه وقت دیگه که وسایل آشو با حوصله آماده کنم وبا حوصله برات بپزم.
حسنی با بد اخلاقی گفت : من آش می خوام بی بی. همین امروزم می خوام. بی بی که داشت ماست درست می کرد گفت امروزنمی تونم گفتم که بچه جون . بیخود اصرار نکن که من باید صحرا هم برم.
حسنی دلخور رفت یه گوشه ای نشست و بادلخوری بغ کرد.
بی بی خسته وناراحت ولی با مهربونی گفت حسنی جونم گل پسرم شازده من آخه بچه که نباید اینقدر اخمو باشه.نباید اینقدر زود قهر کنه تو باید خوش اخلاق باشی مثل گل باشی .مثل گل خندان باشی.
حسنی که ساکت نشسته بود وگوش می کرد ، از اسم گل خندان خوشش اومد می خواست بپرسه : بی بی گل خندان دیگه چه جور گلیه ؟جاش کجاست ؟ چه شکلیه ؟ چه رنگ وبویی داره »ولی چون بابی بی قهر بود چیزی نپرسید .همون طوراخمو وبداخلاق زانوهاشو تو بغل گرفت و گوشه اتاق نشست.
بیبی شیررو مایه زدوگفت « آره حسنی جونم اخم که می کنی ، صورتت زشت می شه ولی وقتی می خندی ، مثل گل خندان می شی. خوشگل و دوست داشتنی .حالا به خاطربی بی اخمهاتو بازکن وبخند. »
حسنی همان طور که گوشه اتاق نشسته بود از جاش تکون نخورد ولی حواسش پیش گل خندان بود. دلش می خواست هر چه زودتر این گل زیبا روببینه.
حسنی رفت تو حیاط اول از همه چشمش به گاوشون افتاد گاوه گفت : برولب حوض خودتو نگاه کن واه واه چقدر اخمو.ماع ماع
خروسه هم چشمش به حسنی افتاد اونم گفت : قوقولی قوقو اخمو خان چقدر ما از دست اخمهای تو زجر بکشیم آخه.
مرغها با این حرف خروس زدن زیر خنده .حسنی خیلی ناراحت شد وپیش خودش فکر کرد حالا می رم دنبال گل خندان می گردم تا خندشوببینم ومنم مثل اون زیباوخندان بشم.
حسنی از خونه زد بیرون. رفت ورفت و رفت تا به جنگل رسید.پرنده ها چه چه می زدن از هر گوشه صدای یه پرنده میومد
حسنی اخم کرد وگفت : اه ساکت بشین دیوونه شدم چقدر سرو صدا آخه.
حسنی باروی ترش کرده وپرازاخم علفها رو لگد می کردو دنبال گل خندان می گشت. تا اینکه پاش به یه کنده درخت گیر کردوخورد زمین اونوقت دیدکه زانوی شلوارش پاره شده.
وای جواب بی بی رو چی بدم شروع کرد با اخم به همه پرنده هاوعلفها وجنگلو هرچی که دور ورش بود غرزدن.
یک دفعه یه خرگوش خیلی ناز از لای یک بوته اومد بیرون و گفت:
اخم کردن که دردی رودوا نمی کنه.باید جلوی پاتو نگاه کنی .من اینو به بچه هامم می گم. حسنی از صدای خرگوش خوشش اومد قصه خودشو واسه خرگوش گفت اما خرگوش از گل خندان چیزی نمی دونست. حسنی به راهش ادامه داد از یه سنجاب یه کرم ویه قورباغه هم پرسید. اما هیچکس راجع به گل خندون چیزی نمی دونست تا اینکه یه پیرمرد باغبون رو اونور جنگل دید.
پیرمرد تا قیافه پراز اخم حسنی رودید ، نگران شدو گفت: چی شده پسرم چرا اینقدر غمگینی .حسنی با اخم گفت .هیچیم نیست. پیرمرد خندون باز هم با مهربانی گفت اگه خودت قیافتو می دیدی اونوقت می فهمیدی که چرا یه چیزیت هست . اینو از چند فرسخی می شه توقیافت دید. حسنی که دل پری داشت شروع کرد به حرف زدن همه چی رو براش گفت ازبی بی وگل خندان گرفته تا مسخره کردن خروس وگاو حرف زدن با خرگوشوبقیه حیوونا... خلاصه همه چی رو .
پیرمرد خوب که به حرفهای حسنی گوش کرد گفت : ببین پسرم از قدیم گفتن بخند تا دنیا به روت بخنده .تو هم بخند تا گل خندانو ببینی .
حسنی باتعجب به پبرمرد نگاه کردو گفت :راست می گی ؟
پیرمرد گفت : توبخند اخماتو واکن با شادی وخنده همه چی رو نگاه کن اونوقت خودت می بینی که همه چی درست می شه .حالا زودتر تاشب نشده برگرد پیش بی بی ت.
حرفهای پیرمرد حسنی رو خیلی خوشحال کرده بود. حسنی اخمهاشوباز کرد وبا خودش گفت: ضرری که نداره می خندم تاببینم گل خندانو می بینم یا نه .
اونوقت خندان برگشت توی جنگل. صدای پرنده ها باز هم میومد. این دفعه حسنی به نظرش اومد که صدای پرنده ها خیلی هم بدنیست. آره بابا بیچاره ها قشنگ می خونن؛ من با اونا دعوا داشتم .
بعد دید وای جنگل چه گلهای قشنگی داره. چه چشمه های زلالی . ولی چرا وقتی میرفتم ایناروندیدم .
حسنی نشست کناریه چشمه ویه عالم گل زیبا دید امابا خودش فکر کرد اینا قشنگن ولی هیچکدوم گل خندان نیستن.
خرگوشو قورباغه وکرم حسنی رومی دیدن که داره خندان برمی گرده به خونش به نظرشون خیلی عجیب بود.
حسنی بالاخره رسید به روستاشونو رفت سمت خونه. به محض اینکه در حیاطوباز کرد با صدای بلند گفت سلام. من اومدم.
رولباش خنده بود دیگه صورتش اخمو نبود .واسه همین گاوو خروس ومرغهای توی مرغدونی خیلی تعجب کردن. رفت توی اتاق ، بیبی داشت واسه آش فردا کشک می سابید .حسنی با صدای بلند سلام کردو رفت بی بی رو بوسید.
بیبی باتعجب گفت : سلام گل پسرم حسنی جانم گل خندانم کجارفتی ، که بی بی دلش هزارراه رفت.
حسنی فوری پرسید : بی بی این گل خندان که می گی کجاست ؟ پس چرا من پیداش نکردم.
بی بی خندید وگفت : خودتو نگاه کن گل خندان تویی.خودتو که مثل یه گل داری می خندی
حسنی با خوشحالی بی بی رو نگاه کرد .از حرف بی بی خیلی خوشش اومده بود .
بی بی با خوشحالی به حسنی نگاه کردو گفت : آره حسنی جان هربچه ای که بخنده واخم نکنه یه گل خندانه درست مثل تو.
پایان
نفیسه نصیران