این اول ماه ها مثل صبح های شنبه  برایم عزیز هستند. توی دوران مدرسه وبعدش سالهایی که کار می کردم وسالهایی که هم کار می کردم وهم دانشگاه می رفتم از شنبه ها بیزار بودم. برایم روزهایی پر از خستگی وتنش بود. به خصوص که بیشتر عمر کاریم در بیمارستان را در بخش های جراحی گذراندم وروزهای شنبه برای بخشهای جراحی مصادف است با کار سنگین .مریض هایی که با حال خوب می روند اتاق عمل وبا شکم های پاره پاره از اتاق عمل برمی گردند. البته چون من بخش جراحی ویژه کار می کردم  ،با اعضای پاره پاره دیگر هم سر وکار داشتم مثل سر ( بیماران تومور مغزی ) مثل گردن و کمر ( دیسک های گردن وکمر) مثل دست ( کارپاتانل ) و...

بگذریم .

بعد ها سروکله شنبه هایی در زندگی من پیدا شدند که زندگیم را متحول نکردند اما برای من امید دهنده بودند. زندگی شخصی وکاری  من بعد از رها کردن کارم در بیمارستان میرزا کوچک خان تهران خلاصه شد به اینکه هر شنبه صبح هفته نامه بازار کار بخرم و به امید اینکه کاری پیدا کنم آن را ورق بزنم. هرچند که هیچوقت کاری در آن صفحات پیدا نکردم اما یک جور هایی به آن امید داشتم واین امیدواری با من ماند. بعد از آن زندگیم خیلی تغییر کرد.سالهاست که من دیگر بازار کار نمی خرم وحزص کار کردن بیرون را نمی خورم ودلم به نوشتن های سفارشی یا دلی گاه وبیگاهم خوش است اما این امید به صبح شنبه برایم مانده است. غیر از ان به شنبه های دوست داشتنی ام اول هر ماه هم اضافه شده .اول ماهی که من منتظرم تا همسرم همشهری داستان به دست از راه برسد ومن با خواندن مطالب دوست داشتنی اش توی دلم جشن بگیرم.