آرومم. خیلی .اینقدر که گاهی با خودم می گم نکنه این آرامش قبل از طوفانه ولی بعد می گم بی خیال .فقط زمان حالو باش . اینقدر آرومم واینقدر زدم در بی خیالی که گاهی از خودم می ترسم.ولی واقعیتش اینه که یه عمر زندگی رو به خودم سخت گرفتم . یه عمر همش دنبال یه چیزایی بودم که اسمشو واسه خودم میذاشتم آرمان ولی حالا خیلی آرومم. چون فقط دارم تلاش می کنم. دیگه حرص نمی خورم. آرمان دیگه واسم معنا نداره. شایدم این حالتم به خاطر سنمه که دارم بالاخره باورش می کنم.

رفته بودیم تبریز. سری به خانه مشروطه زدیم و وقتی یه عکس دیدم که ثقه الاسلام رو روسها به دار زدن. حالم بد شد ، دهنم طعم بد گس گرفت. اصولا وقتی حانم خیلی بد می شه اینجوری می شم. توی راه به حرف دوستم فکر می کنم هر وقت یکی یه حرف سیاسی می زنه می گه بچه ها توروخدا. سیاست مال سیاستمداراست . ومن توی جاده که می اومدیم به این فکر کردم که این حرفش خیلی درسته .نباید دیگه جنگید به خاطر سیاست. چه فایده ای داره کشته شدن به خاطر چیزی که می گن کثیفه وواقعا کثیفه وقتی که سالار ملی رو راهزنا بکشن ، سردار ملی چند سال تو خونه زمینگیر بشه وثقهالاسلام رو روسها ردار بزنن...

 بی خیال . بذار سوت بزنم وبی خیالی طی کنم ! باید چی کار کنم الان ؟

آهان!جارو برقی بکشم ، نمازمو بخونم بعد می تونم مثل یه زن خوب  آماده بشم تا همسرم بیاد . بی خیال این همه درد . سیاست پدر مادر نداره!