خدای مهربان
سه ماه زحمت شبانه روزی. برای اینکه آرام کوچولو از شیر مادر محروم نشود مثل باران.
سه ماه جنگیدن با خودم وخدای خودم. کم گذاشتن برای باران وهمسرم . سه ماه تحت فشارهای جسمی شدید واسترس سیر بودن یا گرسنه بودن ارام .
سه ماه در انکار این موضوع که عزیز من ! ویژگی جسمی تو این است که نمی توانی شیر کافی برای فرزندت داشته باشی وتو تنها مادری نیستی که این ویژگی را دارد اگر نه اصلا شیر خشکی ساخته نمی شد ودر اخر انچه که دوست نداشتم اتفاق بیفتد افتاد و آرام خانوم هم بالاخره مثل خواهرش شیر خشک را انتخاب کرد ومن که طبق میلم انچه که می خواستم نشده بود سه چهار روزی افسرده وناراحت فقط نفرین می کردم به این ژن مسخره به قول خودم. وگله گذاری به درگاه خداوند که چرا مرا چنین خلق کرده ای .
غافل بودم از اینکه خداوند برایم بهترینها را در نظر گرفته است . چون ارام من ارام تر شده است و خودم ازادتر .فرصت دارم که به باران برسم .بنویسم ودوباره نظمی به خانه ام بدهم هرچند که از این قضیه همچنان گاهی دلم می گیرد و امروز صبح به این فکر کردم که همیشه هم اتفاق افتادن بعضی چیزهایی که از ان می هراسیم بدنیست . شکر گذار خداوند مهربانم هستم!