غم این دیار ویران!
شاید به ظاهر همیشه بی خیالم نیاید ، اما من توی دنیای خودم آرزوی داشتن خیلی چیزهارا داشته ام. چیزهای بزرگی که هنوز هم گاهی توی سرم می اید ومی رود وبا وجود اینکه برایم خیلی مهم هستند ردشان می کنم که بروند وبازهم به روزمرگی ها چنگ می زنم .آرزوهایی که بعضی از انها آنقدر غیر قابل ممکن هستند که به نظر خنده دار می رسند.
مثلا تا بعد از سن بلوغم هنوز امیدوار بودم یک روز که از خواب بیدار می شوم دیگر دختر نباشم که پسر باشم.
خنده دار است ؟ نه ؟
برخلاف دخترم که با این سن کمش یک فمینیست به تمام معناست.
یا بعد ها آرزو یم شد دستیار کیارستمی بودن ، دستیار پوراحمد بودن .فیلمساز بزرگی شدن. جایزه بهترین فیلمنامه جشنواره فجر وکن وبرلین واسکار را گرفتن.
واین آرزو ها ادامه داشته وادامه دارد.
اما هر گز آرزوی رفتن از وطن را نداشته ام .ولی این روزها احساس می کنم که باید خودم را قانع کنم واین آرزو را به زور توی مخم بچپانم ، شاید که این غم وطن ، غم دین گلویم را اینقدر نفشارد!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 9:32 توسط نفیسه نصیران
|