چند روزی می شد که روی شونه هاو کتفم درد عجیبی حس می کردم. انگار که همیشه خسته بودم.
خیلی اتفاقی دیروز توی اتوبوس حرفهای دوتا خانومو شنیدم که خیلی عجیب بود!
خانم اولی : پشت شونه هام خیلی درد می کنه انگار که یه بار سنگین رو گذاشتم رو دوشم وبا خودم اینور اونور می برم.
خانوم دومی : اگه از من بپرسی معلومه که داری بار سنگینو با خودت اینور اونور می بری .تا کی غم و غصه بچه هاتو می خوری.معلومه که شونه هات درد می گیرن. بسپارشون به خدا.این بارو از رو شونه هات بردار .اینقدرم غصه نخور.خدا از تو بیشتر بچه هاتو دوست داره...
حرفهاشون واسم عجیب بود .راستی ما به خدا اعتقاد داریم ؟ اگه اعتقاد داریم پس چرا اعتماد نداریم.چرا همه چیزو به خدا نمی سپاریم. تا خودمونم را حت زندگی کنیم.
نمی دونم چرا. اگه می دونستم خودمم اینقدر احساس سنگینی رو شونه هام نمی کردم.
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر ۱۳۸۷ ساعت 10:5 توسط نفیسه نصیران
|