آدم تا یک سنی دلش می خواهد کسی از نقایص اخلاقیش سردر نیاورد . یا اینکه اصلا آنقدر در انکار است که نمی داند ونمی خواهد هم بداندکه چنین خصیصه های بد یا خوبی دارد. بعد می رسد به یک سنی یا به یک شناختی که دیگر برایش مهم نیست  وگاه گمنامی خودش را هم می شکند .آشکارا می گوید من چنین خصوصیت بدی را دارم.

من اخیرا اینطوری شده ام .برایم مهم نیست بقیه چه قضاوتی دارند. برایم مهم این است که حالا دیگر می دانم من چنین ادمی هستم. خیلی وقتها بی مهابا از رفتارهایم می گویم. از اشتباه هایم. و صدای اطرافیانم را هم با این کار درمی اورم.

بگذریم.

امروز داستانی را برای برنامه رادیویی دوستم خلاصه می کردم. داستانی از هانس کریستین اندرسن به اسم کاج خوش خیال. حوصله ندارم داستانش را بنویسم. فقط همین را می گویم که با اینکه قبلا هم این اثر را خوانده بودم؛ امروز با خواندن دوباره اش خیلی به فکر فرو رفته ام شاید من هم یکی از آنهائی هستم که مثل کاج خوش خیال با خوش خیالی به آینده  چشم می دوزند ومنتظر اتفاقهای به زعم خودشان ،  خوب می نشینند. از صبح خودم را در هیبت کاج خوش خیال می بینم. خدا کند که مثل او در آتش شعله های خوش خیالیم نسوزم...