فراری

از خونه به هم ریختم فرار کردم اومدم گوشه یه کافی نت که یه موسیقی با حال گذاشته.وسعی می کنم به ظرفهای نشستم فکر نکنم. امروز حتی صفحات صبحگاهیمو هم ننوشتم. باران داشت جودی ابوت می دید وبابای بارانم وسط هال خوابیده بود ومن از ظرفهای نشسته فرار کردم واز ذهنم که از دیروز به خاطر کار رادیویی که باید می رسوندم ُ قاطی کرده ودلم شعر می خواد .

اما بازم گوشه ذهنم نگرانه که احتمالا الان باران وباباش راه می افتن دنبال من می گردن. راستی چرا هرجا می ریم تعلقاتمون باهامون میان واگه مثل الان من با من نباشن .من ولشون نمی کنم و توی ذهنم مدام دنبالشون می گردم.

میگم اگه تاشب بشینم اینجا چی میشه؟

احتمالا شب که برمی گردم به هم ریختگی خونه صد برابر شده. باران کلی گریه کرده واحتمالا دهنش آفت می زنه . چون هروقت استرس دوری از منو می گیره دهنش آفت می زنه وباباش اینقدر عصبانیه که اصلا حرف نمی زنه  چون اگه خیلی عصبانی باشه اصلا حرف نمی زنه.وخودم احتمالا هنوز دارم به این گوشه دنج وخنک کافی نت فکر می کنم.

بی خیال بایدپاشد رفت . هر جای دنیا که برم من مادرم ویک همسر ویک ذهن دلبسته دارم که بدون تعلقاتش لحظه ای آروم نمی نشینه.

آنا گاوالدا

مدتی بود که به دنبال سبک خاصی در نوشتنم بودم سبکی که از آن خودم باشد مثل یک امضا که هر جا نوشته ای از من دیده می شود بارز باشد که آن نوشته مال من است. اما براستی یافتن سبکی که از قلم تو بتراود وتمیز آن از کپی آخرین نوشته ای که خوانده ای بسیار سخت است.

در این مدت اتفاقی به آثاری برخوردم که گرچه قبلا آن را خوانده بودم اما متوجه سبک خاص آنها نشده بودم. یکی از آن نوشته ها کتابهای بوبن بود.

اما این پاسخ من نبود. هفته پیش کتابی به دستم رسید که پاسخی برای بسیاری از پرسشهای من پیرامون نوشتن بود ونگاه خاصش را بسیار دوست داشتم وهمینطور اینکه چگونه می توانی در کنار خانواده ای که تو محور آنی ودرگیر بسیاری از روابط ، مسئولیتها ووظایف آن هستی بنویسی .

این کتاب بسیاری از پرسشهای مرا در بر داشت واگر چه همه داستانهایش به نظرم به یک اندازه قوی نبودند اما بسیار قابل تامل به نظر می رسید. من که آن را پسندیدم شما را نمی دانم؟!!

اما ، عنوان این کتاب : دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد.

نوشته آنا گاوالدا.

من ترجمه خانوم الهام دارچینیان را خواندم  ونمی دانم آیا ترجمه دیگری از این کتاب هست یانه.

نظرتان را برایم بنویسید!

نمایش کوتاه را دوست دارم به خصوص از نوع رادیوئیش. خوشحالم که این پروژه ادامه دارد.واینهم دومتن نمایشی کوتاه رادیویی!

منتظر نظرهای دوستانم هستم :

آلودگی هوا (2)

 

مرد 1: اینجا چرا اینجوری شده ؟ این یارو چرا زیر دودکش کامیون روشن نشسته ؟

مرد 2 : معتاده دیگه ؟

مرد 1 : معتاده ؟

مرد 2: آره بابا اینا به الودگی معتادن . به بوی سرب وبنزین واین چیزا .

صدای قارقار یک موتورسیکلت قارقار.ی در حال گذر ...

مرد 1 : ( با تعجب ) اونا چرا دنبال این موتوره می دون .نگا کن اون خانومه رو بچه بغل...

صدای موسیقی جاز که با صدای بلند می گذرد.

مرد 1: گوشمو کر کرد / اینام معتادن..

مرد 2: آره جون تو . به صدای بلند. بی خیال ! از اینا زیادن. همین خاله وشوهر خالم / پیرنا/ ریه هاشونم داغون... بردیمشون یه جایی که هواش یک کم بهتر باشه . نتونستن بمونن که بدتر شدن ، برشون گردوندیم. دکتر گفت اینطوری می کشینشون / ریه هاشون به اکسیژن زیاد عادت نداره.ما هم برگردوندیمشون سرجای اولشون.

مرد1 : نمی دونستم !!!

مرد 2: بی خیال بابا/ شمعدونی تو تراس ما گل داده بگو چی ؟

مرد 1: چی ؟

مرد2 : یه تیکه پلاستیک

مرد 1 : نه ؟!!!

مرد 2 :نه که قشرزمینو یه لایه پلاستیک گرفته. چند تا باغهای اطرافم شنیدم میوه پلاستیکی داده/ کجا می ری حالا ؟

مرد1 : برگردم تو همون گور خودم/ اینجوری که آدم باید بمیره/ منم که قبلا مرده بودم ، برمی گردم سرجام/ به نظر من تو هم بمیر بیا اون پایین .نباشه نباشه هواش بهتره  لابد

مرد 2 : نمی تونم که ... (فین فینی می کند)

مرد1 : چرابابا بهتر ازاین بالاست

مرد2 : ( فین فینی می کند ) می گم اونور سرب مرب پیدا می شه. دود اگزوزم باشه کافیه / ( با تاسف ) می دونی جامعه خرابه/ می دونی منم از سرناچاری / خوب خوب حالا دیگه همه معتادن...اا کجا رفتی وایسا دیگه ...

                                                                    پایان

«پسری باهنرم»

 

پسربچه : ببخشید خانوم/خانوم/ خانوم!

زن : با منی ؟

پسربچه: بعله ببخشین.

زن : نیفتی مامانی .بروعقب تر نرده تراستون کوتاهه( مکث) چی شده عزیزم

پسربچه : کسی خونمون نیست .می شه با من حرف بزنین تامامانم بیاد.

زن : من کار دارم پسرم.

پسربچه : غذاتون روگازه ؟

زن : آره پسرم هم غذام روگازه/هم دخترم تنهاست.می ترسی مامان؟

پسربچه : آره تنهام.

زن : آخی عزیزم!مامانت کی میاد؟

پسربچه : میاد دیگه کمکم.

زن : خوب پسرم برو یه فیلم ببین تا مامان بیاد

پسربچه ک آخه از توکمددیواری صدا میاد.من می ترسم.

زن : مامانی من عجله دارم ( مکث) چی کارکنم ؟ شماره موبایل مامانتو داری.زنگ بزن باهاش حرف بزن تامامانت برسه.

پسربچه : مامانم که موبایل نداره.

زن : عزیزم بابات کی میاد.اصلا زنگ بزن به موبایل بابات.

پسربچه : من که باباندارم.

زن : (ناراحت ) بابا نداری( مکث ـ باخودش) طفلی چی کارکنم حالا ( با صدای بلند) پسرم یه شعر بخون من گوش می کنم تا شعرت تموم بشه، ایشا.. مامانتم اومده.باشه مامانی...

پسربچه : باشه.پسرم من پسرم   پسری باهنرم...

صدای زنی دیگر از دور : امیر/امیر/ توتراس چی کار می کنی ، بیادیگه الان بابات میاد عصبانی می شه ها...

 

 

                                                     پایان