روزگار غریبی است نازنین!

 

دیشب رفته بودیم تمرین رانندگی ( دوسال بعد از گرفتن گواهینامه قرار است آقامون همون بابای بچه ها مجوز رانندگی بدهد) و از بغل فرهنگسرایی گذشتیم که به من برای اولین بار در عمرم به حجابم گیردادند. فکر کنید من بیچاره که شالم تا روی پیشانیم بود وته آرایش بسیار مختصری داشتم که اصلا به نظر نمی آمد وفقط رنگ وروی همیشه پریده مرا می پوشاند.

دیشب من با دیدن آن فرهنگسرا حالم بد شد واز خود باز هم پرسیدم،  به کجای این شب تیره بیاویزم.

دقیقا یادم هست که آن روز در ظل گرما انگشتان نرم باران در دست ، راه رفته را بیهوده برگشتیم. رفته بودم مثلا کتابخانه که چون مقنعه نداشتم توی کتابخانه درپیت فرهنگسرای شهریار راهم ندادند.

باورم نمی شد که به من به خاطر حجابم گیرداده باشند به خاطر نداشتن مقنعه درحالی که همانجا چند تایی دختر دبیرستانی مقنعه هایشان وسط سر با دومن ونیم آرایش توی کتابخانه وول می خوردند.

باران هم مدام از من می پرسید، مامان چرا به ما کتاب ندادن ومن بهت زده هیچ جوابی نه برای باران داشتم نه برای خودم .

من اگر چه از همان نوجوانی اعتقاد داشتم که حجاب باید درونی باشد اما تا قبل از تولد باران چادر می پوشیدم وحالا هم تا جایی که بتوانم واز دیدگاه خودم برای خودم استاندارد باشد در لفافه حجاب می پیچم. اما از آن روز حس بدی نسبت به این حجابی که برای خیلی ها تحمیلی است پیدا کردم. وقتی احساس می کنم کسی به اجبار مانتو روسری پوشیده ، عصبی می شوم وبه غرولند هایشان به حجاب حق می دهم .به قول دوست عزیزم اجبار همیشه انزجار می آورد.

از بغل فرهنگسرا به سرعت گذشتم ودقیقا با این لحن گفتم من می خواهم به سرعت بروم خانه. ( جایی که ازاین حجاب اجباری خبری نباشد )

جلوی در دنده را خلاص کردم از پله ها بالا آمدم ، وارد خانه شدم وبه این حجاب مسخره پوزخند زدم.

روزگار غریبی است.