فراری
از خونه به هم ریختم فرار کردم اومدم گوشه یه کافی نت که یه موسیقی با حال گذاشته.وسعی می کنم به ظرفهای نشستم فکر نکنم. امروز حتی صفحات صبحگاهیمو هم ننوشتم. باران داشت جودی ابوت می دید وبابای بارانم وسط هال خوابیده بود ومن از ظرفهای نشسته فرار کردم واز ذهنم که از دیروز به خاطر کار رادیویی که باید می رسوندم ُ قاطی کرده ودلم شعر می خواد .
اما بازم گوشه ذهنم نگرانه که احتمالا الان باران وباباش راه می افتن دنبال من می گردن. راستی چرا هرجا می ریم تعلقاتمون باهامون میان واگه مثل الان من با من نباشن .من ولشون نمی کنم و توی ذهنم مدام دنبالشون می گردم.
میگم اگه تاشب بشینم اینجا چی میشه؟
احتمالا شب که برمی گردم به هم ریختگی خونه صد برابر شده. باران کلی گریه کرده واحتمالا دهنش آفت می زنه . چون هروقت استرس دوری از منو می گیره دهنش آفت می زنه وباباش اینقدر عصبانیه که اصلا حرف نمی زنه چون اگه خیلی عصبانی باشه اصلا حرف نمی زنه.وخودم احتمالا هنوز دارم به این گوشه دنج وخنک کافی نت فکر می کنم.
بی خیال بایدپاشد رفت . هر جای دنیا که برم من مادرم ویک همسر ویک ذهن دلبسته دارم که بدون تعلقاتش لحظه ای آروم نمی نشینه.
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 10:26 توسط نفیسه نصیران
|