1) گفتن به من که دودلی باعث اتلاف وقت است /

می اندیشم تمام عمرم ، ثانیه به ثانیه آن همواره مردد بوده ام. *



2) گفتی که دلم برای سینمای جوان تنگ شده است. گفتی که هالیوود بوکوفسکی را خواندی وزد به سرت که چقدر دلت می خواهد ، فیلم بسازی . گفتی دردسر فیلمسازی خیلی زیاد است .خیلی خیلی /

پس سعی می کنی فراموشش کنی ...**


3) گفت که زنی که همکارم بود وهرشب با من شیفت می داد ، برخلاف قانون بخش سیگار می کشید ؛ گاهی بیش از حد معمول.

همان زن باز هم برخلاف قانون بخش ، آواز می خواند.صدای هایده واری داشت وویگن می خواند.همان زن گاه دستورهای دکتر را جابه جا وارد پرونده نوزادان می کرد .همان زن ، یکبار یکی از نوزادهارا درست جلوی چشم مادرش از لای پتو روی زمین انداخت.

همان زن وقتی دعوا می کرد ، رک وبی مهابا حرف می زد.

همان زن آدم عجیب غریبی بود ، اورا عجیب همه دوست داشتند .توی بخش آدم محبوبی بود. همه برایش احترام قائل بودند، اصلا نفر دوم بخش بود. 

من هنوز هم بعد از اینهمه سال می توانم چشمهایم را ببندم ، بوی سیگارش را حس کنم وصدای هایده وارش را بشنوم .

راستی چرا اینطوری بود ؟!!!***



*تردیدها ادامه دارد.

** تنبلی با عشق جمع نمی شود.

***نیمچه داستان!