رفته بودیم سفر .رفته بودیم کردستان ، کردستان عزیز .

رفته بودیم تا از بانه خنزر پنزر بیاوریم ودر راه هم نظری از سر اجمال به کردستان بیاندازیم اما یک بغل مهربانی از دیار کردها آوردیم وبدون اینکه پاساژهای بانه را توی چمدانهایمان بتکانیم ، خوشحال وراضی به خانه برگشتیم. خوشحال از اینکه کردها را با نگاه دیگری دیده بودیم  وخوشحال از اینکه هنوز هم مردمانی هستند که بدون طمع به آدم محبت می کنند. 

ازدیاربیستون وغار قوری قلعه که گذشتیم آرام آرام پا به دیاری گذاشتیم که جز اسمش  واینکه سنی مذهب هستند چیز دیگری از آن نمی دانستیم.

اما هرچه دیدیم محبت بود ، عاطفه ومهربانی بود. شیفته آن صورتهای جدی شدیم که درپس آن دنیایی از عشق نهفته بود .هربار که آدرس پرسیدیم هر بار که چیزی خواستیم ، هربرخورد ی دیدیم ، آنقدر صداقت وآنقدر محبت در آن نهفته بود که متعجب می ماندیم.

خواهرم که به تازگی عمل لیزیک کرده بود وبه قول خودش جوزده شده بود از اینکه دیگر چشمهایش پشت قاب شیشه ای عینک نخواهد نشست و بدون اینکه بعد از عملش استراحتی کند با ماراهی سفر شده بود،روز دوم سفر چشم درد وحشتناکی گرفت طوری که فقط چشمهایش را بسته بود و گریه می کرد.

ما با راهنمایی یک دکتر داروخانه در سنندج، آدرس دکتری را گرفتیم که تخصص پیوند قرنیه داشت ( چیزی که ما از تقدیر های آویخته بر دیوار مطبش فهمیدیم) مطبش را پیدا کردیم ودر مقابل آنهمه محبت آقای دکتر ومنشی اش خجالت زده شدیم . من نزدیک پنج سال در بخش  جراحی ویژه الزهرا اصفهان کار کرده ام ومی دانم کم پیش می آید که کسی زیر بار معاینه مریضی برود که دکتر دیگری اورا عمل کرده است اما این آقای دکتر رضاعی آنقدر با تواضع وبدون منت چشم خواهرم را معاینه کرد واورا از رنج چشم درد لعنتی خلاصش کرد که ما درمقابل محبتش تنها دعا گویش شدیم وبس.

حالا که سفر تمام شده است ، چشم هایم را می بندم وتصویر آن پیرمرد روستایی را به یاد می آورم که از پله های خانه اش خندان پایین آمد تا به من آبی برای شستن دستهایم بدهد آنهم با مهربانی تمام. یا مسجدهایی را به یاد می آورم که در کل روز باز بودند واگر چه مختص سنی مذهب های عزیز بود ، برای ما با مهربانی مهرهای تمیز می آوردند تا ما سرنماز فقط از خدا یکدلی بخواهیم .

و آن مرد یخ فروش با محبت در بانه را به یاد می آورم وآن کارگر جوانی را که ضد آفتاب زده بود وزیر سایه گاری بار بری نشسته بود تا نوبت بار بردنش بشود ومرا به این فکر بیاندازد که سری به افسانه های کردی بزنم وسیری کنم در تاریخ وفرهنگ کردستان.

ومن در کل این سرزمین کردزی زیبا با لباسهای محلی شکیل تنها عشق دیدم وبس؛ وذهنیتهای کهنه از مردم کرد زحمتکش را به باد سپردم تادر سیمای سختکوششان دنیایی از صفا ببینم وبگویم کردستانیهای دوست داشتنی ، دوستتان دارم.