این نمایشنامه بانگاهی به افسانه عمونوروز نوشته شده است.
برای آرزو وزهرای عزیزم ، که با عشق تمام برایشان نوشتم !
نمایشنامه :
«عمونوروزه سالی یه روزه»
اشخاص بازی :
راوی
پیرزن
چند دانش آموز: ( درصورتی که ضرب زن یکی از دانش آموزان است ، پنج دانش آموز ، در غیر این صورت چهار دانش آموز کافی است)
آنها با لباس محلی در گوشه ای از صحنه نشسته اند وهر بار نقشی می گیرند . می توانند هنگامی که نقش مرد را می گیرند ماسکی از صورت یک مرد به صورتش بزند، انها همینطور نبات خاله وعمونوروز هم می شوند.کسی که جای عمونوروز بازی می کند در طول نمایش لباس او را پوشیده اما صورتش معمولی است وفقط هنگام عمونوروز شدن ، ماسک عمونوروز را می زند.
برای دیدن تیپ خاص عمونوروز می توان آن را در اینترنت جستجو کرد)
موسیقی این متن تنها ضرب است. جاهایی که احتیاج به ضرب دارد در متن به صورت نوشته های درشت آورده شده است.اگر این ضرب را یکی از دانش آموزانی که در گوشه صحنه نشسته اند بزند که چه بهتر وگر نه که از یک کاست ضرب می توان استفاده کرد.
اسباب صحنه : نیازی به طراحی خاصی نیست .فقط ابزارهایی که در حین نمایش نیاز می شودرااز بیرون از صحنه می آورند یا دانش آموزانی کهع در گوشه ای نشسته اند هر کس وسیله نقش خودش را نگه داشته . چند چهارپایه ترجیحا چوبی رنگ شده به رنگهای بهار که دانش آموزان روی آن نشسته اند ولباسهای شاد محلی که هر کدام پوشیده اند.در صورت امکان تختی از دو یا سه نیمکت چوبی که خانه پیرزن را مشخص می کند. در ابتدای نمایش هم می توان کرسی برای پیرزن گذاشت که هنگام خانه تکانی آن را جمع می کند.
بچه ها :
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود
راوی ( که او هم لباس محلی پوشیده ) : زیر گنبد کبود ، یه پیرزن بود که تنها بود ، نزدیک عید کارش زیاد بود وحسابی خسته می شد .
توخونه تنها بود وخونش هم بیرون از دروازه های شهر بود .اما چاره ای نبود باید برای خرید عیدش می رفت.
بچه ها بازاری را درست می کنند وهر کس چیزی می فروشد.پیرزن ، خسته عصازنان وزنبیل به دست داخل بازار است .او عاقبت جلوی قصابی می ایستد.
علی آقا قصاب : علی آقا قصابم من
گوشت ارزون دارم من
قرمزه حیف نبری
ببر ، بخور جون بگیری
پیرزن : ( خسته وناتوان ) علی آقا قصاب بده
یه کیلوگوشت هم به بنده
زودزود زود ، نا ندارم
خسته شدم پا ندارم.
علی آقا قصاب : چند بار بگم خاله پیرزن،
تنها نیا توبازار، خسته میشی ،
یه وقت خدا نکرده ،
از حال می ری تو والا.
خاله پیرزن : تنهایی بد درددیه خدا نصیبت نکنه الهی
علی آقا قصاب : ( سعی می کند در گوشی بگوید ولی ما صدای او را می شنویم ) خاله پیرزن شوهر کن
تنها نمون ، فکری کن!
راوی : میوه هم می خواست خاله پیرزن
خاله پیرزن جلوی میوه فروش می ایستد.
میوه فروش : میوه فروش منم من
میوه عید دارم من
زود باش بیا تموم شد
زود باش بیا که دیر شد
پیرزن : مش تقی میوه فروش
سیب وخیار به من فروش
زود زود زود نا ندارم
خسته شدم پا ندارم
مش تقی میوه فروش : چند بار بگم خاله پیرزن
تنها نیا تو بازار
یه وقت خدا نکرده ؛
از حال می ری تو والا
پیرزن : تنهایی بد درد دیه !
مش تقی خان ، خدا نصیبت نکنه الهی
میوه فروش : ( سعی می کند در گوشی به پیرزن بگوید اما ما صدای او را می شنویم ) چند بار بگم !
خاله پیرزن شوهر کن تنها نمون فکری کن
پیرزن : ( خندان ) بروبابا تو هم حوصله داری.
راوی : نبات خاله !...
نبات خاله : خاله پیرزن کجا می ری ؟
خاله پیرزن : سلام علکم نبات خاله !
نبات خاله : جواب سلام واجبه
یه چیزی بگم راجع بهت...؟
بازم که تنها اومدی تو بازار
تنها نیا یه وقت خدا نکرده
از حال می ری تو والا
خاله پیرزن : چی کار کنم فغان از این تنهایی
خدا نصیبت نکنه الهی !
نبات خاله : ( در گوشی می گوید ولی طوری می گوید که تماشاگر بشنود)
ازمن می شنوی
خاله پیرزن شوهر کن
تنها نمون فکری به حال خود کن!
( مکث ـ صحنه بازار جمع می شود دانش آموزان روی چهارپایه های خود می نشینند.)
راوی : پیرزن با حال زارو نزار خسته ودل گرفته برگشت خونه. خیلی خسته شده بود .اما باید خونه تکونی می کرد.
پیرزن : ( فرشش را تکانی می دهد وجارو می زند)
خسته شدم وای خدا ( کمرش را راست می کند ودوباره به جارو زدن ادامه می دهد)
درد منو کن دوا
( به فکر فرو می رود ) جاروزدن ، روفت وروب
گردگیری وشستشو
( مکث ) اما اینا که درد نیست
امان از این تنهایی
امان ازاین تنهایی
پیرزن : ( با خودش ) شایدم مردم راست می گن .اگه شوهر کنم حال وروزم بهتر بشه اقلا یکی هست کمکم کنه.( مکث ) می گم نکنه یه وقت از اون شوهرهای تنبل گیرم بیاد، تازه کار منو بیشتر کنه.
مرد جوون که شوهر من نمی شه ، من پیرم.
( مکث ) اما باید یه پیرمرد پیدا کنم
قوی وسرحال باشه
مریض وبد حال نباشه
بر وروی خوب داشته باشه
لباس خوب تنش باشه
کلاه نمدی زلف نمکی
ریشش حنا بسته باشه
شال خلیل خانی به قد بسته باشه
شلوار قصب ، گیوهء تخت نازک !
عصای اربابی به دست اما نه زارو بیمار
( در حین گفتن این حرفها ، نبات خاله پشت در ایستاده است.)
راوی : نبات خاله اومده بود برای خاله شیرینی آرد نخودچی دست پخت خودشو بیاره. اما از پشت در حرفهای خاله پیرزن رو شنید...
نبات خاله در می زند ( می تواند دستش را به حالت در بزند اما صدای کوبه در را باضرب بشنویم.)
خاله پیرزن : اومدم کیه ؟ ( دررا باز می کند.)
نبات خاله : ( هیجان زده ) روم به دیوار، شرمنده
خاله پیرزن : ( ترسیده ) ای وای بلا به دوره
نبات خاله : من پشت در که بودم
حرفاتونوشنیدم .
خاله پیرزن : از پشت در شنیدی؟
حرف منو شنیدی؟
نبات خاله : اون پیرمرد با حال
اون پیرمرد سرحال
کلاه نمدی زلف نمکی
گیوه به پا قبا به تن ؟
پیرزن : بگوببینم کیه کیه ؟
بچه ها : عمونوروزه سالی روزه
نبات خاله : ( تایید می کند ) عمونوروزه سالی یه روزه
پیرزن : ( با خوشحالی ) عمونوروزه؟
سالی یه روزه؟
راوی : اینطوری بود که نبات خاله به پیرزن گفت اونی که تو دنبالش می گردی ، همون عمو نوروزه وباید امشب که شب اول بهاره تو خودتو تر گل ورگل کنی ، لباس خوب بپوشی و خونتو تر وتمیزو مرتب کنی سفره هفت سین وگل وشیرینیتو آماده کنی تا عمونوروز همون پیرمرد سرحال وبا نشاط از راه برسه وتورو هم از تنهایی دربیاره.
( در طول این صحبت راوی می تواند پیرزن ونبات خاله فیکس شوند یا مشغول صحبت با همدیگر ولی در گوشی باشند . صحبت راوی که تمام می شود ، نبات خاله می رود وپیرزن به تروتمیز کردن ادامه می دهد ولباس وچادرش را هم عوض می کند.)
پیرزن : خونه هه رو تکوندم
لباس خوب پوشیدم
حالاباید بچینم
تو سفره ، هفت سینم
( سفره کرباسیش را پهن می کند)
سیرو بیار
یکی از بچه ها : (ظرف سیر بر سر وارد صحنه می شود.) آوردم
پیرزن : سیروبذار ، سرت سلامت باشه
همان بچه : ( سیر را داخل سفره می گذارد) گذاشتم!
پیرزن : ( به یکی دیگر از بچه ها) حالابیار تو سبزه
یه سبزه که درسته
بچه :( سبز را می اورد )سبز میذارم تو هفت سین
یه سال بارون بباره
چشمه ها پر آب بشه
زمین سبزه در آره
راوی : ( خطاب به خاله پیرزن ) ای وای خاله پیرزن!...
خاله پیرزن : ( رو به راوی ) حرف نزن وقت ندارم
( رو به دانش آموز بعدی ) سیبو بیار بچه جون
بچه : ( سیب را می آورد) سیب میذارم تو هفت سین
ترگل وورگل باشیم
سرحال وخندون باشیم.
پیرزن : ( رو به دانش آموز بعدی ) بچه بیار سمنو
حرص نده اینقدر منو
دانش آموز( سمنو را داخل سفره می گذارد): سمنو نشان برکته
فصل بهار، پر رحمته
پیرزن : یه سنجد
یکی از بچه ها : یه کاسه ، پر آوردم ( آن را داخل سفره هفت سین می گذارد)
پیرزن : سرکه چی شد
یکی دیگر از بچه ها: یه بطری پر آوردم
راوی : ( رو به تماشاگران ) حالا اگه گفتی سنجد وسرکه رو برا چی میذارن توسفره هفت سین ؟( اگر تماشاگری پاسخ داد که خوب وگر نه خود راوی می گوید ) سنجد نماد عشقه ، محبته ، علاقه به همدیگست.سرکه، نشان صبره ، شکیبایی وعمره!( در این لحظات بازیگران که فیکس شده اند دوباره به چیدن سفره هفت سین ادامه می دهند)
راوی : دیگه چی می خواد ؟
دانش آموزان روی صحنه : یه سکه !
پیرزن : (کیسه پولش را پیدا می کند در کاسه یکی از بچه ها چند سکه می اندازد )بفرما
راوی : ای وای خدای مهربون ، سماق چرا یادمون رفت ؟
یکی از دانش آموزان سماق را داخل سفره می گذارد
راوی : سکه همون داراییه ،
( با خنده ) همونی که تو این روزا جاش خیلی خالیه
اما سماق ؟
دانش آموزان روی صحنه : سماق نماد رنگه
رنگ طلوع خورشید
همون که از صبح تاشب
تو آسمون می تابه
راوی : سفره هفت سین چیده شد ، کتابو آب و آیینه هم آورده شد
تخم مرغ رنگی و ماهی قرمزو شیرینی آرد نخودچی ومیوه عید هم چیده شد.
( روی گفته های راوی ، پیرزن وبچه هاسفره هفت سین را کامل می کنند)
راوی : حالا همه چیز آمادست.ا نه یه لحظه !
پیرزن : داشت یادم می رفت قلیونو چاق نکردم.
یکی از دانش آموزان قلیان می آورد ودیگری آتشدان را می چرخاند پیرزن روی تخت یا روی زمین می نشیند وبه پشتی تکیه می دهد. قلیان هم آماده شد.
پیرزن : امون از سن بالا ، امون از این درد پا
بچه ها : ولی حالا از در میاد
یه پیرمرد خندون
دلش چه پاک وساده
یه دسته گل به دستش
میاد، لبش می خنده
عمرتنهایی تمومه
پیرزن به خواب می رود .
راوی : اما بچه ها پیرزن خوابش برد
خواب توی چشماش نشست و همه چی رو از یادش برد
اونوقت :
( صدای باد می آید یکی از بچه ها که قرار است عمونوروز باشد گل همیشه بهار یا شاخه درخت شکوفه زده ای یا هر گل دیگری که نشان از بهار باشد ، دردست از راه می رسد . صدای باد کمتر می شود .عمونوروز دور پیرزن دو سه بارچرخی می زند گلها را روی سفره هفت سین می گذارد وباز وزش باد زیاد می شود وعمو نوروزمی رود.)
راوی : پیرزن خوابش برد
همه زحمت اون رو ، باد برد .
حالا سالهاست شب عید منتظره
عمونوروز میاد اما وقتی می رسه
پیرزن در خوابه!
( مکث)
هی پاشو خواب نمونی
نمایش تموم شد ای وای
تو یکی جا نمونی