درسهایی ازنهج البلاغه ـ با اندکی تاخیر
صبحهای جمعه را به یاد می آورم؛ درسهایی ازنهج البلاغه.درست همان موقعی که خانه تمیزوحیاط آبپاشی شده بود.
سفره صبحانه پهن بود واو با ته لهجه نجف آبادیش که به زعم مابسیار شیرین می نمود، ازنهج البلاغه می گفت.
ووقتی از پلیس راه نجف آباد سوار برکامیون بابا به سمت تیران می رفتیم ، می دیدم که بزرگ روی دیوار نوشته منتظری نستوه محافظت بفرماومن نوسواد گیج می شدم که نستوه یعنی چه ورویم نمی شد که ازبابا بپرسم ـ شاید که خواهرم بداند.
حین حرف زدن بایک دوست قدیمی وگوش کردن به دردهای روحی وجسمی اش می بینم که موبایلم روی میز می لرزد وعزیزی است که بغض آلود می گوید آقای منتظری فوت شده ومن باهمان لحن مادربزرگم می گویم که انا لله وانا الیه راجعون.وبه مرگ فکر می کنم که سراغ همه می رود.
گیج وگنگ گوشی را می گذارم وناخود آگاه این شعر سهراب را می خوانم :
بزرگ بود
وازاهالی امروز بود
وبا تمام افقهای باز نسبت داشت
ولحن آب وزمین را چه خوب می فهمید ...
وباز این شعرسهراب را، که :
من قطاری دیدم ، روشنایی می برد
من قطاری دیدم ، فقه می برد وچه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد وچه خالی می رفت....