داستان کوتاه
سیگار
زن از پنجره تراس ، آپارتمان بغلی را دید که تازه اسباب آورده بودند ونگاهی از سر حسرت به مرد همسایه انداخت که چمباتمه زده بود گوشه تراس وسیگار می کشید .
زن به هال خودشان نگاه کرد و به شوهرش که راحت وسط هال دراز کشیده بود وحلقه های دود سیگارش را بی خیال به هوای دم کرده خانه می فرستاد.
زن زیر لب فحشی نثار شوهرش کرد .
و وقتی شوهر ته سیگارش را داخل زیر سیگاری چلاند ، پنجره رابست وصدای ناسزاهای زن همسایه را نشنید وندید که چطور سیگار نصفه مرد همسایه توی همان یه ذره آب کف تراس خاموش شد.
زن حتی بسته معلق سیگار ونخ سیگارهایی که یکی یکی در هوا ولو می شدند را هم ندید.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۸۸ ساعت 9:16 توسط نفیسه نصیران
|