دلتنگي هاي بي نام ونشان:
پيشترها فكر مي كردم آدم به شدت نوستالژيكي هستم .اما فرصتي كه در اين يك ساله پيش آمد تا بيشتر درون خود غور كنم و هم زندگي در كنار همسر به شدت نوستالژيكم ، كه از خدا خواسته است بعد از مرگش به پاداش تمام كارهاي نيكش به او فرصت شنا كردن در استخر بزرگ باغ اجاره اي آقا جانش را بدهد كه در آن روزهاي سرسبزي باغهاي نجف آباد به خاطر كودكي وكوتاهي قدش از شنا درآن به همراه عموهايش ،محروم مانده است.
همو كه خاطرات پوياي كودكيش را درلپهاي گلي عزيز شاخه نباتش مي بيند ودوستي با رفقاي فابريك دوران دانشجوييش بهترين لحظات عمرش است . وگاه من مورمور مي شوم كه فكر كنم حاضر است تمام ساعتهاي زندگي بامن را با يك ساعت برگشت به گذشته وايام دانشجويي وهم نشيني هاي آن موقع معاوضه كند ازبس كه به خوشي از آن ايام ياد مي كند.
وحاضر است تصنيف هاي معين را روزي هزار بار گوش كند بدون اينكه لحظه اي حتي خسته شود. در حاليكه من حتي شعرهاي فروغ را هم كه اينقدر مي ستايم جز همان ماه رمضان سال 73 كه تمام روز وشبم كلمه به كلمه آن را مي خواندم ديگر هر گز نتوانستم دوباره عميقا آن را مرور كنم وخلاصه همه اينها به من آموخت كه اتفاقا نه تنها اصلا آدم نوستالژيكي نيستم
كه به شدت خواهان فرار از گذشته ام هستم.
بگذريم !
شب بيست وسوم افطار مهمان خواهر بزرگم بوديم كه من يك جورهايي علاقه به نوشتنم را وامدار اويم ـ من نماز مي خواندم وحين نمازچشمم به قفسه كتابش خورد ونمي دانم چه حسي به من دست داد كه نمازم را كه تمام كردم يك لحظه براي دوره اي كه سخت به ادبيات داستاني دل بسته بودم دلم تنگ شد.
غريبانه گريه ام گرفت. آن روزها ارنست همينگوي مي خواندم وصادق چوبك؛ وكلاسهاي آقاي بيگدلي را مي رفتم.
نگريستم اما دلم خواست كه بگريم.
از آنجا كه هميشه در حال فرار از گذشته ام به سرعت از اين حسم گذشتم وگذشت.
وهمان شب ،سحرش وقتي صداي استارت كاميون بابا توي كوچه پيچيد تا خوابزده دردل تاريكي پي رزق وروزي برود؛ باز هم دلتنگ جاده ها شدم دلتنگ كاميون وبيشتر از همه دلتنگ عموي عزيزم امير.
اما باز هم دقايقي بيش طول نكشيدكه خوشبختانه شتاب زمان براي رفتن پايان ندارد ومن نيز مي گذرم وخواهم گذشت.
وچه خوب كه مي گذرد.
چه كنيم دیگر لابد اين دلتنگي ها هم بخشي از رنجهاي زندگي هستند...