چند تا تیکه کوچیک شایدم داستانک
مرد گفت از کجا معلوم؟! شاید بچمون کچل بود. زن با خنده گفت می بریمش خارج براش مو میکاریم. مرد عصبانی گفت مگه ایران خودمون چشه.هی خارجی خارجی در آ وردیم که تمام اجناس ایرانی خورد تو سرشونورو دست تولید کننده هامون موند.
رگ گردن مرد بیرون زده بود. زن گفت یواش صدامونو می شنون. مرد گفت :حواسمون به همه چیز هست الا استقلال کشورمون...ویه سخنرانی راجع به استقلال وخودکفایی ایران با صدایی که از شدت عصبانیت می لرزید.
دیگه حالا توی آ زمایشگاه بودن . متصدی آزمایشگاه برگه جواب رو داد دستشون .جواب منفی بود. زن بار دار نبود.
2)تو خونه خودشون کتاب مقدس ترین چیزی بود که ممکن بود وجود داشته باشه. بساط کتاب خوندن همیشه به راه بود و می دونستن تنها چیزی که اونا رو از غرغر مامان در امان می داره ،مطالعه است.
اما ازدواج که کرد افتاد تویه خانوادای با یه طرز فکر کاملا برعکس.کتاب آشغالی بود که همیشه توی دست وپا بود وبعد از یه مدت از خونه بیرون انداخته می شد. پول بالای کتاب دادن ، پول هدر دادن محسوب می شد وکتاب خوندن وقت تلف کردن!
وقتی فامیل شوهرش ازش می پرسیدن مادر تو چی کار کرد که همه بچه هاش درس خون شدن،بروبر توصورتشون نگاه می کرد و نمی دونست چی بگه!
3) دختر کوچیک گفت حوصلم سر رفته. مادر جعبه مداد رنگو گذاشت جلوش تا نقاشی کنه. پسر بزرگتر از اتاقش بیرون اومدو با اخم گفت حوصلم خیلی سر رفته. کاش ماشین داشتیم می رفتیم بیرون. مادر گفت پیاده هم می شه رفت. پسر گفت نه حالشو ندارم. مادر یه سی دی داد دستش . پس می خوای این فیلمو ببینی؟
مرد خواب آلود از اتاق خوابشون بیرون اومدوگفت بدجوری حوصلمون سر رفته . زن گفت یه مجله جدید خریدم ، جالبه می خوای بخونیش.
مرد مجله به دست به اتاق خواب برگشت. زن که تازه گردگیری رو تموم کرده بود دستهاشو شست وفکر کرد چقدرحوصلش سر رفته ،فکرکرد حالا می تونه بره کتابشو بخونه .اما به ساعت که نگاه کرد نزدیک ظهر بود باید نهار درست می کرد.
4)دختر بچه از پشت نرده بیرون را نگاه می کرد دختری همسن وسال خودش رو دید که با موهای بلندو دامن پرچینش اون پایین بازی می کرد. حس عجیبی داشت. فکر کرد چقدر از موهای بلنداو بدش میاد. دخترک ازپله ها پایین دوید .از در ساختمان بیرون رفت. دختربچه ای که موهای بلندی داشت هنوز اون پایین بازی می کرد.
دخترک به سمت اودوید در یک حرکت موهای بلند اونوتو مشت گرفت ومحکم کشید وسپس به سمت خانه شان دوید.
5)گفت ما اصلا توخونمون احتیاجی به ساعت نداریم. وقتمونو با غرغرای زن همسایمون تنظیم می کنیم.
گفتم چطور؟
ـ باورکن صبح زود که شوهرش می خواد بره سرکار یه دور غرغرمی کنه .غرغرش از بیدار کردن شوهره شروع می شه تا نیم ساعت بعد از رفتن اون.تو این فاصله مابیدار می شیم. می دونیم که وقت نمازه.نمازمون رو می خونیم و می خوابیم.
سری دوم قبل از ساعت هشت صبح شروع می شه که ما می خواهیم بریم سر کار .یعنی درست موقع مدرسه رفتن پسرش. مااز غرغرش بیدار می شیم ، لباس می پوشیم می ریم سر کار. واگه روز تعطیل باشه وما خونه باشیم از غر غر هایی که سر پسرش می کنه ما می فهمیم که ظهر شده و موقع ناهار ه. بعد از ظهر با غر غر کردن سر شوهر ش که از سر کار اومده از خونه بیرون می زنیم.
تمام طول شب صدای غر غر اون جزء لاینفک زندگیمونه و با تموم شدن غرغرهاش وساکت شدن اون می فهمیم که وقت خوابه ومی خوابیم!
پایان