بین دوتا مکان،  گیر کردم. بین خونم ونجفآباد.

 نمی دونم چرا هیچوقت نتونستم نجف آباد رو به عنوان شهر زندگیم انتخاب کنم .خدا کنه که هیچوقتم واسه زندگی کردن اونجا برنگردم.

اونجارو دوست دارم ولی نمی دونم این چه حسیه که من دارم.

راست می گم من نجفآباد و خیلی دوست دارم اما دست خودم نیست هروقت که می رم ، افسردگی می گیرم اصلا نمی دونم چرا اعتماد به نفس منو میاره پایین .

همه وجودم می شه اضطراب. یاد اونهمه در به دری دنبال لوکیشن فیلم میفتم .روزایی که می رفتم انجمن سینمای جوان نجف آباد و تا دیروقت می موندم وحرص مامانو درمیاوردم وبا اضطراب می رفتم خونه.

 یاد صحبتایی درباره ازدواج که منومی ترسوند، نمی دونم چرا همیمشه می ترسیدم ازدواج کنم وروی دانشگاه هنرو نبینم.

یاد شیفتهای بیمارستان میفتم ومسافت خسته کننده نجف آباد تا اصفهان. یاد بهیار بودن وتحقیرشدن.

  اصلا من تو اون نجف آباد یه وصله ناجورم. شاید به خاطر اینکه هیچوقت نجف آباد خونه مستقلی نداشتم وخوب منم  که عاشق استقلال.

دست خودم نیست ، روز جمعه که بعد از ده روز هنوز نجف آباد بودم قلبم درد گرفت . باور نمی کردم یه روز منم قلب درد بگیرم. اما گرفتم .از بس واسه خونم دلتنگ شده بودم واز بس از اونجا موندن بیزارشده بودم.  

با خودم می گفتم از مامان بابام کی عزیز تر.من الان خونه اونام ،  ولی این آرومم نمی کرد .

من  وافعا اونارو هم عصبی می کنم.

یکشنبه که رسیدم خونم حالم خوب شد. مثل یه معجزه .باور کن نمی دونم چرا توخونه خودم خدا روبیشتر احساس  می کنم،شاید چون ذهنم آ رومتره. نمی دونم... 

 

فکر می کنم چه خوشبختیم ما که بعد از مردنمون هم  یه خونه جدا داریم یه قبر که مال خودمونه .

من که از خدا و همسرم وبقیه خواستم ، جسدمو توی امامزاده دامنه نزدیک داران خاک کنن.

من عاشق اونجام تازه اونجام مستقلم وکلی جاواسه پرواز روحم دارم آخه بدبختی من اینه که من یه جا هم بند نمیشم.

یه چیز دیگه هم بگم؛ در عین تمام حرفهام ، دلم واسه نجف آبادمی سوزه، یه شهر دوست داشتنی با باغهایی که من عاشقانه دوستشون دارم . جایی که پر از مغازه های خوش انصافه جایی که عموی عزیزم امیر خاکه .جایی که عزیزترین نزدیکهام توش دارن زندگی می کنن.

جایی که بزرگ شدم. جایی که استعداد قلم توش غوغا می کنه...

نمی دونم چرا من فرزند ناخلف شد م . درسته که زود زود دلم واسه اونجا تنگ می شه ولی دیگه نمی خوام اونجا برم .واقعا می گم.