منتظری که اتفاقی که فکر می کردی بیفتد . اما در عین ناباوری ،آنچه که تو فکر نمی کرده ای اتفاق می افتد .

همین رای گیری اخیر را می  گویم .مسلم است که دست آدمهایی در آن دخیل نبوده است!!!؟؟ که احتمالا کائنات آن هم از نوع ... آن همه  رای را به یکباره عوض کرده است !!؟؟.

بگذریم ! سری را که درد نمی کند دستمال نمی بندند.

یکی دو ماه قبل از عید امسال ، دوست وهمکلاسی من صادق داوری فر (سردبیر رادیو) گروهی را جمع کرد که نمایش رادیویی کوتاه بنویسند. یکی از بهترین تجربه هایی که در نوشتن کرده ام.

کوتاه می نویسی ، داستان سیر دارد بایک تقه یا همان ضربه خودمان در پایان. موجز ، کوتاه وکامل!

اماباز هم جیزی باید مانع باشد .مدیرعوض می شود آقای گیل آبادی را می گویم گروه به هم می خورد وتو در حسرت آن نوشته های کوتاهی که دور میز می خواندین می مانی .(اسم بچه های گروه را به خاطر نمی آورم غیر از مرضیه خودمان مرضیه اوزگلی را می گویم ).

 

بدم نیامد حالا که این نمایشهای کوتاه سر انجامی نیافت ومثل متن سریال  قصه های سرخابی پا در هوا ماند چند تایی از آنهارا توی وبلاگم بگذارم.

 منتظر نظراتتان هستم!

 

نمایش کوتاه رادیویی:

 

«رستم وسهراب»

 

 

پسرک : مامان ! می شه قصه رستم وسهرابو برام بگی؟

مادر : ( مهربان) من که همین الان برات گفتم. بخواب فرداشب دوباره برات می گم.

پسر : نه مامان بگو. بگو خوابم نمیاد بگو.

مادر : به شرط اینکه بعدش پسر خوبی باشی وبخوابی.

پسر : باشه مامان.

مادر : قربون توپسر فرهنگ دوستم برم.( مکث) رستم یه پهلوان قوی وپرزور ایرانی بود.قبل از اینکه پسرش سهراب به دنیا بیاد.مادر سهرابو می گذاره ومی ره یه جای دیگه.سالها بعد با یه قهرمان جوا ن وپرزوردیگه مبارزه میکنه.ووقتی که  به اون خنجرمیزنه تازه میفهمه که اون پسرش سهراب بوده.

پسر : مامان اون دفعه که قصش بیشتر بود( مکث) مامان چرا رستم پسرشو کشت؟

مامن : (خسته ) چون نمی دونست که اون پسرشه.

پسر : خوب باید سهراب بهش می گفت که پسرشه.

مادر : آخه اونم نمی دونست که اون ،رستم پدرشه.

پسر: خوب چرا رستم اونا رو تنها گذاشته بود ورفته بود.

مادر : نمی دونم( خمیازه می کشد) بخواب پسرم.

پسر : باهاشون قهر بود؟

مادر : ( خواب آ لود)کی ؟

پسر: رستم.

مادر : نه.

پسر: پس چرا اونو گذاشت ورفت؟

مادر : نمی دونم.پسرم بخواب.

پسر : می دونی مامان بگو.

مادر : باید می رفت با آ دمهای دیگه می جنگید.

پس : ( مکث) خوب چرا سهرابو با خودش نبرد؟

مادر : ( خواب آ لود ) نمی دونم.

پسر : خوب اگه با خودش می برد دیگه می دونست اون سهرابه ، نمی کشتش.( با خودش) من هی به بابام می گم منو با خودش ببره ها.( بلند) مامان!

مار : ( از خواب می پرد ) چیه؟

پسر:چرا سهرابو با خودش نمی برد؟

مادر: گفتم که نمی دونم .بخواب دیگه.

 پسر: مامان!

مادر : چیه؟

پسر: من دیگه هر جا بابا رفت ماموریت باهاش می رم.

مادر : باشه.بخواب.

پسر: اگه نرم منو می کشه.

مادر : کی ؟

پسر: خوب بابا دیگه.

مادر : نه پسرم بخواب.

پسر : مامان!

( مکث ـ مادر جواب نمی دهد)

پسر: مامان!

( مکث ـ مادر جواب نمی دهد)

پسر:  ( دادمی زند) مامان!

مادر : ( از خواب می پرد ـ وحشت زه) چی شده؟ چی شده؟

پسر: یه باردیگه برام قصه رستم وسهرابو می گی ؟

 

 

                              پایان