نوشتن مثل رانندگی توی یه جاده ست .تو حرکت می کنی احتمالا مقصدخاصی هم در نظر داری ولی یک دفعه می بینی سر از جای دیگه ای درآ‌وردی . یه جایی شاید باصفاتر وسرسبز تر از مقصدی که در نظر داشتی.

خیلی وقتها برام اتفاق افتاده که نوشتن یه داستان کوتاه به تموم شدن یه فیلمنامه ختم می شه یا برعکس. شاید همینه که اینقدر حرفه نویسندگی فریبنده است. فقط خدا کنه که حس نوشتن با آ‌دم قهر نکنه. اونوقته که باید روزهای زیادی به کویر ذهنت فشاربیاری شاید که یه اتفاقایی بیفته.

یه  زمانی نوشتن صرف، آ‌رزوم بود. فکر می کردم که اگه وقت کافی واسه نوشتن داشته باشم ،‌اگه کمبود خواب نداشته باشم، می تونم یه نویسنده تمام عیار باشم. اما وقتی شغلمو گذاشتم کنار،‌ دیدم نه موضوع چیز دیگه است.

انگار ذات نوشتن اینه که تو مدام در نوسان باشی، مدام دنبال بهانه ای برای ننوشتن. حسرت وقتهای تلف شده وعذاب وجدان.

اخیرا دوباره دارم یه کتابی می خونم که ارزشش واسم شاید ، شاید که نه ،‌حتما در حددیوان حافظ قدیمی خونه مامانمه که تفعلاش رد خورنداره .واون دوباره کمکم کرد تا من روحیه بهتری واسه نوشتن پیدا کنم. کتابی که امسال واقعا اونو دارم به جای خوندن می بلعم. ده ساله که اونو دارم. ولی نمی دونم چرا مفهوم کلماتش حالا واسه من اینقدر ملموس شده. اون کتاب ،‌کتاب راه هنرمند جولیا کامرون ترجمه گیتی خوشدله. کتاب جالبیه خوندنش رو به دوستام به خصوص نویسنده ها توصیه می کنم.