صحنه اول
اینجا وانجا ملافه های سفیدی که روی اسبابها کشیده می شوند، دیده می شود .اما گوهر وسوری در روشنایی بی جان صحنه چشم به بیرون دوخته اند.
صدای شلیک گلوله.
صحنه روشن می شود.
گوهر : ( لبخند ) می زند.بالاخره سوروسات جشن به پا شد. باورم نمی شه این شلیکها شلیک جشن مشکه زنی باشه.
شلیک دوم:
گوهر به اندازه روزهایی که به جشن مونده شلیک می کنن.
شلیک گلوله
سوری : سه
گوهر : پونزده ساله که مردم منتظرن این گلوله ها شلیک بشه .( سر کارش برمی گردد ملافه هارا برمی دارد)
شلیک
سوری : چهار
گوهر : هی جای آ قا خالیه. چه می دونست که روزی که خروار خروار خاک روشو می پوشونه. دوباره صدای شلیک جشنم به پا می شد.
شلیک : سوری پنج.
سوری : آ قا اگه زنده ام بود نمی تونست بره. اگه هم می تونست خانوم نمی ذاشت.
گوهر : می دونم. می دونم. خانوم از این جشن متنفره. برعکس آ قا که همیشه مشتاق این جشن بود. دلش می خواست دختراش هم جزو هفت دختر باکره جشن باشن.
سوری :پس روح بیچاره آ قا دیشب سرگردون بود ، به خاطر جنازش نبود به خاطر شروع این جشن بود.
گوهر : همون اول صبحم که واسم تعریف کردی بهت گفتم که این خیالات بیخودو باید بریزی دور. روح مرده روکه هر آ دمی نمی تونه ببینه.
سوری : ولی من صدای پاهاشم شنیدم. سایش از روی سقف انباری افتاده بود جلوی پنجره.
گوهر : هزار بارم بگب می گم خیالات ورت داشته.اون پنجره هاروهم درست بپوشون.هیچ روزنه ای نباید باز باشه.خانوم گفته همه جارو بپوشونین.
سوری : ( از نردبان پایین می آ ید.) این پرده ها خودشون به ا ندازه کافی ضخیم وتیره هستن.
گوهر : پر حرفی موقوف. ( به ملافه ها نگاهی می اندازد.) لکه این ملافه ها درست پاک نشده.
.سوری : پاکشدن یا نشدن اینا دخلی به مانداره. مافقط می شوریم.
گوهر : می دونم .کار کردن توکاراز سر باز کردنه. از درد اون شکم دائم الگشنته، که می ترسی یه روز خدای نکرده بهش چیزی نرسه.
سوری : مگه غیر از اینه.اگه یه روز گشنه نباشمویه طاقیم روی سرم باشه معلومه که دیگه یه لحظه هم اینجا نمی مونم. ( مکث) خدارو چه دیدی شایدم بالاخره یه شوهر پیدا کردم و ( خوشحال ) واسه خودم خانم خونه ای شدم.
راستی مردا چی می شن؟ خانوم اجازه میدن که به سرسرا بیان.
گوهر : دیوونه شدی تو؟ ( مکث) اونموقع که آقا زنده بود، سایه هیچ مردی رو روی دیوارهای این خونه نمی تونستی ببینی .( مکث) دیگه حالا که تکلیف معلومه.مارو هم از اینجا بیرون نندازه خیلیه.
سوری : پس خدا به داد من برسه.
گوهر: با منم اگه می بینی بد نیست واسه اینه که عمرمو به پاش گذاشتم. باتموم سرد و گرمش ساختم.پس مونده های غذاشونو خوردم ودم نزدم. دختراشو بزرگ کردم. همه کاری براش می کردم، حتی جاسوسی مردمو..( مکث ) باید حالا دیگه برگردن.من که برمی گشتم خونه، خاکش کرده بودن.
سوری : ( با طعنه ) حتم دارم بانوخودشو هلاک کرده.
گوهر: ( با غیظ نگاهش می کند) صد بار گفتم حرف علف هرز نیست. که تو پرتش کنی بیرون. ( مکث) هر چی باشه توکلفت این خونه ای.
سوری : حرف بدی نزدم.
گوهر : همه اینو می دونن که بانو کینه ای از آ قا به دل گرفته که حالا حالا هم پاک نمی شه. خواهیم دید ، با مرگشم پاک نمی شه. ( مکث ) اونی که بیشتر از همه زاری می کرد، ریحانه دختر کوچیک آ قا بود . نگین هم که ظاهر سازی رو خوب بلده ، اونیم که بی دست وپاتر از همس، شیرینه که مبهوت به دوروبرش خیره شده بود.
سوری : لابد تو اون جمع دنبال نامزدش می گشته.
گوهر : ساکت شو . الانه که برسن.سرووضع من مرتبه؟
سوری : رنگتون پریده.
گوهر : از صبح که خودم رخت می شستم، حالام انگار توی دلم رخت می شورن.حال خوبی ندارم.صدای پای خانوم میاد.مواظب زبون درازت باش، کاردستمون نده.
سوری : ( متملقانه وبا سوزو گداز) آقا آقا کجارفتی .این خونه بی تو صفا نداره هی هی .
گوهر : این دیوونه بازیها چیه؟
سوری : مگه نمی دونی قراره چه بلاهایی سرمون بیاد. می گم بیا با هم گریه کنیم.
گوهر : صداتو می شنوه، خفه( بانو ودخترها وارد می شوند.) سلام خانوم. هرچی خاک آقاست، باقی عمر شما وعزیزاتون باشه.
سوری: ( شیون می کند) آ خ چه ماتم بزرگی. خانم خدا صبرتون بده. می دونم این خونه بی آ قا دیگه صفانداره. صفاچیه؟ اصلا اینجا دیگه خونه نیست.( گریه می کند)
بانو : ساکت!
سوری : چشم خانوم.
بانو: برو یه شربت بده اینا، شرشون کنده بشه. مث یه گله راه افتادن دنبال جنازه، همچینم که صدای شلیک اون جشن عوضی رو شنیده راه افتادن سمت میدون، حالام اومدن تو حیاط ببینن چه خبره. پیف بوی پشگل همه جا رو گرفته.به خیالشون بوی کباب میاد .اما نمی دونن که خر داغ می کنن.( رو به گوهر )تو هم باید چند تا کارگر بگیری تا گوسفندارو بشورن و پشماشونو بچینن.
گوهر : توی این حال و روز؟
بانو : فصل چیدن پشمه. هیچ کاری نباید زمین بمونه.
گوهر : شما عزادارین.
بانو: درسته .اما کار تعطیل نمی شه.این مردا هستن که کار می کنن.ما زنها هم در ماتم آ قا به عزا می شینیم.دخترا خوب گوش کنین.به موسم عزا کسی لباس سیاهشو از تنش در نمیاره.ما از این به بعد مشکی می پوشیم.هیچکس غیراز اهالی این خونه شمارو تا چهلم نمیبینه.ما عزاداریم.( رو به ریحانه ) باتوام گوش می کنی چی می گم؟
ریحانه: بله حواسم هست.
بانو : وقتی من حرف می زنم هم نگاهت باید به من باشه هم حواست.
ریحانه همچنان بی توجه در خیالات خودش است.
بانو : اگه اون پرده ها اینقدر ضخیم نبودن، حتم داشتم که تو داری اون بیرونو نگاه می کنی.( رو به شیرین ) تو هم خوب گوش کن ببین چی می گم تا چهلم بابات حرفی از رفت وآ مد و عروسی و این چیزها نمی زنی. ملتقتی؟
شیرین : آ خه پدر ...
نگین : ما سالها باید سیاه بپوشیم.
ریحانه: بله سیاه. ( زمزمه وار ) ما دیگه به سیاهی عادت کردیم.
نگین : شیرین ممکنه من گاهی اون لباس سیاه بلندتو بپوشم ؟
ریحانه : اما اون بهترین لباس سیاهشه.
مادر : حرف بسه. می رین لباسهای خاک آ لودتون رو می شورین.با سرو وضع مرتب اما سیاه برمی گردین .چیزایی رو هم که گفتم یادتون نره.
ریحانه : پس جشن چی می شه ؟
بانو: دهنتو ببند ریحانه.بهتره به خواهرای بزرگت نگاه کنی که اصلا اعتراضی نمی نکنن .
ریحانه : شیرین تو یه چیزی بگو...
نگین : شیرین چی بگه؟ تکلیفش از همه روشنتره.جاش هم معلومه، خونه شوهر. ( پوزخند می زند) منتها کمی باید صبر کنه.
ریحانه : پدر زودمرد. اگه فقط یه هفته دیرتر مرده بود...
بانو : تو شرم نمی کنی؟
شیرین : ریحانه منظوری نداره، خوب اون جشن خیلی براش مهم بود.حالا باید جای جشن عزاداری کنه.
گوهر با استکانهای چای وارد می شود.
نگین : ( رو به شیرین ) پس عروسی تو چی که تبدیل به عزا شد ؟( مکث ) اما تو اعتراضیم نکردی.
گوهر : بایدم به خواهرت بنازی.
نگین : (جا خورده) منظورت چیه ؟
گوهر : هیچی منظورم...
بانو : گفتم برین سراغ لباساتون. زودتر!