<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نوشتن ! همین وتمام .</title>
<link>https://nasiran55.blogfa.com</link>
<description>متون هنری ،ادبی، اجتماعی ،فرهنگی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 22 Sep 2013 12:37:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>خل ورز یا خل وضع بودن هم کمی بدنیست!</title>
<link>https://nasiran55.blogfa.com/post/66</link>
<description>دلم می خواست پرجرات تر بودم. فقط کمی. نه زیاد .وکاری متفاوت می کردم مثلا سوار دوچرخه آرام می شدم ومی رفتم توی کوچه. مثلا از روی پشت بام با چتری می پریدم. مثلا وسط حیاط یک سطل آب سرد می ریختم روی خودم.و یا مثلا فردا با رخت ولباسهای باران می رفتم مدرسه سرکلاس سوم می نشستم. چه می دانم یک کاری می کردم دیگر...</description>
<pubDate>Sun, 22 Sep 2013 12:37:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nasiran55</dc:creator>
<guid>nasiran55.blogfa.com/post/66</guid>
</item>
<item>
<title>تصمیم ، از نوع کبری</title>
<link>https://nasiran55.blogfa.com/post/65</link>
<description>از خدا که پنهون نیست ، از شما چه پنهون، می خوام یه مدت هیچی ننویسم. راستش یه ساله که هم وغمم شده داستان کوتاه نویسی .تو این مدت شیش هفت تا داستان کوتاه نوشتم که خودم فقط از سه تای اونا راضیم. رومانمو هم تموم کردم . دوستش دارم ولی اصلا ازش راضی نیستم. دوتا طرح فیلمنامه بلند هم که از قبل داشتم حالا کامل شدن ولی از اونام راضی نیستم. برای همین می خوام یه مدت بی خیال نوشتن بشم. فقط کتاب بخونم ، فیلم ببینم واگه شد سری به تئاتر بزنم.</description>
<pubDate>Wed, 18 Sep 2013 06:02:55 +0330</pubDate>
<dc:creator>nasiran55</dc:creator>
<guid>nasiran55.blogfa.com/post/65</guid>
</item>
<item>
<title>ماجرای عجیب سگی در شب</title>
<link>https://nasiran55.blogfa.com/post/64</link>
<description>یک/ رمان &quot;ماجرای عجیب سگی در شب&quot;نوشته مارک هادون است که در طول خواندن داستانش امانم برید. دقیقا احساس می کردم یک جورهایی من هم اوتیسم دارم. البته من یک شناخت کوچکی از این بیماری داشتم. شاید برای همین هم چنین احساسی به من دست داد. نمونه بارز یک رومان خوب با موضوعی خاص ، شخصیتی خاص وماجراهایی جذاب وتفکر برانگیز... داستانی نه چندان پیچیده اما از آن نوع که ذهن را به هم بریزد ، کلافه کند وبعد وقتی کتاب را می بندی به فکر فروبروی.قبلا یک داستان کوتاه از مارک</description>
<pubDate>Mon, 16 Sep 2013 13:43:07 +0330</pubDate>
<dc:creator>nasiran55</dc:creator>
<guid>nasiran55.blogfa.com/post/64</guid>
</item>
<item>
<title>این شنبه ها...</title>
<link>https://nasiran55.blogfa.com/post/63</link>
<description>این اول ماه ها مثل صبح های شنبه برایم عزیز هستند. توی دوران مدرسه وبعدش سالهایی که کار می کردم وسالهایی که هم کار می کردم وهم دانشگاه می رفتم از شنبه ها بیزار بودم. برایم روزهایی پر از خستگی وتنش بود. به خصوص که بیشتر عمر کاریم در بیمارستان را در بخش های جراحی گذراندم وروزهای شنبه برای بخشهای جراحی مصادف است با کار سنگین .مریض هایی که با حال خوب می روند اتاق عمل وبا شکم های پاره پاره از اتاق عمل برمی گردند.</description>
<pubDate>Sun, 25 Aug 2013 14:11:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nasiran55</dc:creator>
<guid>nasiran55.blogfa.com/post/63</guid>
</item>
<item>
<title>کاج خوش خیال</title>
<link>https://nasiran55.blogfa.com/post/62</link>
<description>آدم تا یک سنی دلش می خواهد کسی از نقایص اخلاقیش سردر نیاورد . یا اینکه اصلا آنقدر در انکار است که نمی داند ونمی خواهد هم بداندکه چنین خصیصه های بد یا خوبی دارد. بعد می رسد به یک سنی یا به یک شناختی که دیگر برایش مهم نیست وگاه گمنامی خودش را هم می شکند .آشکارا می گوید من چنین خصوصیت بدی را دارم. من اخیرا اینطوری شده ام .برایم مهم نیست بقیه چه قضاوتی دارند. برایم مهم این است که حالا دیگر می دانم من چنین ادمی هستم.</description>
<pubDate>Mon, 19 Aug 2013 14:30:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nasiran55</dc:creator>
<guid>nasiran55.blogfa.com/post/62</guid>
</item>
<item>
<title>مردم خوب میهنم!</title>
<link>https://nasiran55.blogfa.com/post/61</link>
<description>باور کرده بودم که هیچکس مرا دوست ندارد.وقتی کسی از من تعریفی می کرد یا به من ابراز محبتی ، تعجب می کردم. می دانستم که پدر ومادر وخواهر هایم دوستم دارند اما باور نداشتم. این فکر با من بزرگ شد ومن هی سعی می کردم این دوست نداشتنها را با به کمال رساندن خودم جبران کنم اما نمی شد. تردید توی جانم رخنه کرده بودم. دوستم دارند چون خوب قرآن می خوانم. دوستم دارند چون انشایم را خوب می نویسم. دوستم دارند چون به کسی آزار نمی رسانم...</description>
<pubDate>Sun, 23 Jun 2013 14:36:05 +0330</pubDate>
<dc:creator>nasiran55</dc:creator>
<guid>nasiran55.blogfa.com/post/61</guid>
</item>
<item>
<title>حیرانی </title>
<link>https://nasiran55.blogfa.com/post/60</link>
<description>حیرانی عجیبی دارم .گم شده ام در لامکان .از صبح با امید از جا بلند می شوم. آخر شب خسته ونا امید به خواب می روم. چه بر سرمن امده است !این روزها که بغض های فروخورده ام حتی مجال گریه نمی یابند. خسته ام ودوست دارم بار سفر ببندم. راهی شوم از این دنیا . این احساسی قدیمی است وآشنا با من. اما دونقطه اتصالم به این دنیا حتی مجال فکر به نبودن را از من می گیرد. دو دختری که حالا حالا ها به من نیاز خواهند داشت .</description>
<pubDate>Wed, 07 Nov 2012 05:32:09 +0330</pubDate>
<dc:creator>nasiran55</dc:creator>
<guid>nasiran55.blogfa.com/post/60</guid>
</item>
<item>
<title>ماه رمضان امسال</title>
<link>https://nasiran55.blogfa.com/post/59</link>
<description>من می دوم وزندگی جلوتراز من دویده است. پیدا کردن اندکی وقت برای خودم بسیار سخت است . این روزها به خاطر علاقه عجیبم به روزه ، بسیار خواب الود شده ام وتا آرام نا آرامم می خوابد ، من هم خدا خواسته می خوابم. امشب بعد از سحر نخوابیدم تا شاید سری به سایتها بزنم ومطلبی را که می خواهم دربیاورم اما ناخواسته سراز وبلاگم در آوردم. مثل وقتهایی که می روم نجف آباد ، بعد توی خانه بابا تنها می شوم وبیکار آنوقت هوس قلم می کنم وتوی کشوی کوچک مامان دنبال خودکاری می گردم</description>
<pubDate>Fri, 03 Aug 2012 03:00:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nasiran55</dc:creator>
<guid>nasiran55.blogfa.com/post/59</guid>
</item>
<item>
<title>اقیانوس آرام</title>
<link>https://nasiran55.blogfa.com/post/58</link>
<description>اقیانوس آرامم به لطف خدا برات هر کاری می کنم تا شصت پای کوچولوت دوباره به حالت طبیعی برگرده!عزیزم</description>
<pubDate>Thu, 01 Dec 2011 20:38:17 +0330</pubDate>
<dc:creator>nasiran55</dc:creator>
<guid>nasiran55.blogfa.com/post/58</guid>
</item>
<item>
<title>خدای مهربان</title>
<link>https://nasiran55.blogfa.com/post/57</link>
<description>دوباره این حس را تجربه کردم که اگر از سر راه خدا کنار برویُ بهترن ها را برایت جاری می کند. سه ماه زحمت شبانه روزی. برای اینکه آرام کوچولو از شیر مادر محروم نشود مثل باران. سه ماه جنگیدن با خودم وخدای خودم. کم گذاشتن برای باران وهمسرم . سه ماه تحت فشارهای جسمی شدید واسترس سیر بودن یا گرسنه بودن ارام . سه ماه در انکار این موضوع که عزیز من ! ویژگی جسمی تو این است که نمی توانی شیر کافی برای فرزندت داشته باشی وتو تنها مادری نیستی که این ویژگی را دارد اگر نه</description>
<pubDate>Mon, 14 Nov 2011 06:41:39 +0330</pubDate>
<dc:creator>nasiran55</dc:creator>
<guid>nasiran55.blogfa.com/post/57</guid>
</item>
</channel>
</rss>
